![]() |
![]() |
|
....
· وقتی که دوست باکلاستان جلو دخترهای دانشگاه کلاس گذاشت و شما و آن خانمهای باشخصیت رو به یه رستوران شیک دعوت کرد..هنگام خوردن ساندویچ ، ساندویچ رو یه جوری بجویید و جوری که همه دارن میبینند ، دستتون رو بکنید تو دهنتون و یواش بیرون بیارید و بگید اَه این پای موش تو ساندویچ چیکار میکرد؟؟؟
· وقتی که دختر همکلاسیتون اومد از دوستتون جزوه بگیره و اگه گفت آیا کامله و دوستتون هم پاسخ مثبت داد، شما بگید آره خیلی کامله ، من که خونده بودمش 8 شدم...! منبع : جکهای دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/03ساعت 21:14 توسط رضا |
|
|
پس از آن که مدتی پیش یک مقام قضایی عالیرتبه از زوج ها خواست که در خیابان دست همدیگر را نگیرند، دادیار جنایی تهران هم به خانم ها توصیه کرد که در هنگام خرید یک همراه داشته باشند. البته خانم ها در چند سال اخیر معمولا دست کم یک همراه با خود دارند، منتها روشن است که منظور ایشان از همراه، آن همراه هایی که معمولا با آرم سامسونگ و نوکیا و ال جی و سونی اریکسون هستند، نیست. همچنین با توجه به جنایی بودن نوع دادیار محترم، می توان نتیجه گرفت که مساله بسی فراتر از پز دادن و افه و روکم کنی و این جور مسایل همراه دارانه است! بنابراین ضمن توصیه اکید در مورد جدی گرفتن توصیه ایمنی ایشان، خودآموز امروز را به راهنمایی برای خرید اختصاص می دهیم:
بیرون نروید بهترین، آسان ترین و کم هزینه ترین راه برای ایمن خرید کردن، خرید نکردن است. تا جایی که می توانید در خانه بمانید و بیرون نروید، چرا که قاعدتا داخل منزل از بیرون امن تر است. البته استثناهایی هم وجود دارد، مثل آنکه مامور برق در بزند و داخل منزل شود و بعد به جای خواندن شماره کنتور، دست و پای شما را ببندد و فرزندتان را گروگان بگیرد؛ نظیر همین اتفاقی که چند روز پیش در غرب تهران افتاد. یا اینکه ماموران نیروی انتظامی در بزنند و بعد از نشان دادن کارت شناسایی به روی پشت بام بروند و آنتن بشقابی شما را کشف کنند و بعد شما را دستگیر کنند. خب البته این ها استثنا هستند و حتی با در نظر گرفتن آنها باز هم خانه از بیرون امن تر است؛ مگر اینکه خلافش ثابت شود که در آن صورت هم همانطور که گفتم استثنا محسوب می شود! ظاهر را استاندارد کنید اگر نمی توانید تمام روز و شب مثل مرغ های تخمی در منزل بمانید و احساس می کنید باید حتما بیرون بروید، بدانید که یک آدم طبیعی هستید و اگر فکر می کنید این بیرون رفتن بهتر است برای خرید کردن باشد، بدانید که یک زن طبیعی هستید! با این همه فراموش نکنید که بسیاری از مشکلات و دردسر ها برای همین آدم های طبیعی یا آدم هایی که می خواهند طبیعی زندگی کنند اتفاق می افتد. در نتیجه اگر تصمیم گرفته اید برای خرید به بیرون از منزل بروید قبل از هر چیز ظاهر خود را استاندارد کنید. از هر گونه آرایش و استعمال عطر و ادکلن پرهیز کنید و لباس های رنگ شاد هم نپوشید. مُد هم چیز مزخرفیست و نشانه غربزدگی در نتیجه از آن هم دوری کنید. کفش هایتان هم که البته نباید پاشنه بلند باشند و در هنگام راه رفتن صدا بدهند چرا که این نه برای سلامتی خودتان خوب است و نه سلامتی دیگران! به هیچ وجه هم لباس تنگ و ادامی و حتی اندازه نپوشید... خلاصه اگر می خواهید به خرید بروید ظاهری مناسب و حتی المقدور رنگ و رورفته انتخاب کنید و سرتان توی لاک (یعنی پوشش!) خودتان باشد والا ممکن است به جای مرکز خرید سر از اداره اماکن و پاسگاه پلیس درآورید! همراه داشته باشید همانطور که دادیار جنایی تهران هم توصیه کرده اند، حتما با یک همراه به خرید بروید. این همراه هم حتما باید از بستگان باشد و اگر همسر باشد که دیگر چه بهتر. منتها حتما به توصیه معاون دادستانی تهران از گرفتن دست همدیگر خودداری کنید که تولید مفسده نشود. پیشنهاد می شود این همراه دست کم دارای 90 کیلوگرم وزن، ورزشکار، آشنا به فنون رزمی، با غیرت و اخمو باشد. اگر چنین شوهری دارید که فبهاالمراد و اگر مجرد هستید سعی کنید چنین شوهری بیابید. اما اگر شوهر شما دارای این مشخصات نیست، سعی کنید تا با خرید و مسلح کردن وی به ابزار آلاتی مثل چاقو، پنجه بوکس، نانچاکو، دشنه و حتی سیبیل چنگیزی! میزان ایمن سازی شوهرتان را بالاتر ببرید. همراهتان را کنترل کنید این احتمال بسیار قوی است که وقتی همراه سبیل کلفت ورزشکار نیمه مسلح شما، فحش ناموسی بشنود، عنان اختیار از کف بدهد، نعره بلندی بکشد، ناسزا بگوید و دعوا مرافعه راه بیندازد. البته در عوض این احتمال بسیار ضعیف است که کسی چنین حماقتی بکند و با گفتن فحش ناموسی مستقیما خودش را با او درگیر کند، اما متاسفانه مسایل دیگری وجود دارند که ممکن است چنین نتایجی به بار بیاورند. مثلا ممکن است همراه شما با دیدن یا شنیدن نرخ یک لباس که سه برابر قیمت واقعی است احساس کند که کسی دارد به او فحش ناموسی می دهد ودر نتیجه خون جلوی چشمهایش را بگیرد و فریاد بزند "بابا مگه این مملکت صاحاب نداره؟... این دیگه چه وضعشه... مگه سرگردنه س؟" و کار به زد و خورد و کتک کاری بکشد. در این حالت به احتمال زیاد همراه محترم شما مشمول طرح برخورد با اراذل و اوباش می شود. اگر همراهتان (منظور همراه توی کیفتان است) دوربین دار است چند عکس از همراهتان (منظور آن یکی همراه است طبیعتا!) بگیرید. قدر امنیت اجتماعی و فرصت بدست آمده را بدانید، هیچ فکر می کردید بتوانید او را آفتابه در گردن و کلاه بوقی بر سر ببینید؟ منبع : پایگاه خبری تحلیلی فرارو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت 11:41 توسط رضا |
|
|
بی یار و کَس و بی سر و پاییم ...مجرد ازاد و کمی سر به هواییم ...مجرد هم روی زمین ِ چمن و کوه و در و دشت هم توی بیابان و فضاییم ...مجرد هم توی ترافیک شب و هم صف بنزین هم توی عروسی وعزاییم ...مجرد با تخمه واینتر نت و روزنامه و رانی اینجا که نه ...انجا ...همه جاییم ...مجرد ای کوروش ِ بی خواب ! لالا کن سَر ِ جایت زیرا که جهان باشد و ماییم …مجرد ! در حسرت دیدار که بی عرضه ترینیم تنها نه که خود ، با رفقاییم… مجرد از وسوسه ی مرکز رویان نهراسیم باید بپذیریم و نزاییم … مجرد ! حرف است خدا فرد عزب دوست ندارد عمریست که ما مثل خداییم … مجرد ! وقتی به جهان همدم دلخواه نباشد شاید بشود گفت : " چراییم ...مجرد ؟ " وقتی که سجل داشته باشیم و ندارد نام دگری را ، فلذاییم …مجرد !
منبع : طنزهای زهرا دری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/28ساعت 0:4 توسط رضا |
|
|
فتوکاریکاتور افه خوشحالی که خیلی باحاله و توصیه میکنم حتما ببینیدش در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 23:51 توسط رضا |
|
|
متولدین فروردین : این ماه با همسرتون که تازه با هم مزدوج شده اید به سینما میرودید و شاد و خوشحال فیلم کلاغ بازی اثر جفات مخمل رو نظاره میکنید و خیلی شادید که در همین حین اراذل و اوباش میپرند تو سینما و همه چی رو بهم میریزن و یک چماق هم تو سر شما میکوبند و شما از حال میرید. در این موقع با صدای مادرتون از خواب میپرید و میبینید که ایشان دارن به شما میگویند که : پسر گُلَم ! دختر مورد علاقه ات جواب رد داده. متولدین اردیبهشت: در این ماه شما به یک اغذیه فروشی دعوت میشید و در حال خوردن یک ساندویچ همبرگر هستید که میبینید واویلا! یک گاز دیگه میزنید و میبینید وامصیبتا!بزارید نَگَم...حالتون بد میشه ها...میبینید که!...میبینید که دندون مصنوعی هاتون چسبیده به ساندویچ ! چیه فکر کردیم میخوام بگم لای ساندویچ سوسک له شده میبینید در حالی که یه گاز بهش زدید؟ نــــه.کور خوندید! متولدین خرداد : شما خردادی عزیز ، تو تابستون هم دست از خرخونی بر نمیداری .بابا خرداد تموم شد ..امتحاناتو دادی...ول کن دیگه ...همش حال ما رو تو قوطی کنسرو میکنی.آها داری برای ارشد میخونی...رِشتَت چی بود؟ پس آدرس بده یه چند تا از کتابات رو بگیرم...خدائیش تو این بی پولی که نمیشه کتاب خرید...پس آدرستو بده!
متولدین تیر : این ماه پر از موفقیت برای شماست . چون در یک شرکت صادرات و واردات استخدام میشید.و خیلی خوشحالید، همونجور پول در می آرید . ولی کور خوندید . میبینم که پشت میله های زندان افتادید...ای وای ..چی! مواد مخدر !...کراک!..اوه شرمنده....من تکذیب میکنم...به من چه ! اون کِرمها رو بگیر در نَره !
متولدین مرداد : کیش داران کیش دان ، دان داران کیش دان! شرمنده، این آهنگ یه موسیقی اصیل بود که برای من پخش شده...آخه...مِدونی؟!...این ماه جشن تولد مردادی هاست .باید براشون هدیه بگیرید . من مردادی ها رو خیلی دوس دارم..آقا چرا بیراهه میری...چرا نمیگیری...بابا تولدمه ...آه ..بیا..کیش داران کیش دان! از هم اکنون منتظر هدیه های قابل دارتان هستیم....شماره حساب طلایی من: 0936 از این حساب جدیداس.
متولدین شهریور : آخی ، طفلک ، چرا غمگینی ؟این دختره چرا اینجِه نشسته؟ چرا گریه میکنه...چی؟..کُن...کُنک ... جون به لبم کردی چی شده؟ کنکور!...مگه چی شده ! رتبه 49000 ! غَش غَش غَش ...آها ببخشید .خب 49000 هم رتبه خوبیه که .. میشه یه جاهایی قبول رَف ..آره همین بال ملخ کِشی...خیلی هم خوبه ..تازه تا دکترا هم داره!....پس تا دیر نشده بپر!
متولدین مهر : نمیدونم چرا اصلا طالع خوبی برای شما عزیزان در نمیاد ! همه ی طالع ها نحس هستند.قبلا ها اینجوری نبود که... فکر کنم کامپیوترم ویروس گرفته ...باید یک فرمتش بکنم. آخر خیلی طالع این ماه بده.به جان شما نمیتونم...اصرار نکنید دیگه...بگم؟ ظرفیتشو دارید ؟ فقط امیدوارم خدا به شما صبر بده...حالا که خیلی اصرار دارید باشه....مادر زنتون میخواد بیاد خونتون..وااااااامصیبتا...خدا صبرتون بده!
متولدین آبان : میبینم که رفتین سراغ بدن سازی و پرورش استخوان...آخه شما رو چه به بدنسازی .. چطوری میخواید اون استخون ها رو پرورش بدید؟ جون داداش کرکره خنده اس! فقط هنگامی که دارید پِرِس سینه میزنید و از دوستتون کمک میگیرید ، یه دفعه یک بدنساز میاد تو باشگاه و حواس دوستتون به اون جلب میشه و هارتل رو ول میکنه رو صورتتون ! بقیه طالع نحس شما به دلیل دل خراش بودن حذف شد!
متولدین آذر : بادا بادا مبارک بادا ! عجب طالعی . این ماه از طرف صفحه سوسه یک جایزه نفیس تقدیم شما عزیز گرا می خواهد شد،البته نه همه ی آذری ها( منظور متولدین آذر ) بلکه فقط کسانی که چشماشون رو میزارن و مطالب این صفحه رو میخونن تا در تابستون کمی خنک بشن. حالا جایزه چیه ؟ باید حالا حالاها تو کف بمونید! خیل خب بابا ...هل نشید...جایزه اش بازدید از قسمت صفحه بندی صفحه سوسه است! میدونم که الان از خوشحالی شاخ درآوردید و در پوست خودتون جا نمیشید!
متولدین دی : بالاخره تونستید با سعی و تلاش ، شریک زندگیتون رو پیدا کنیدو یک کار خوب هم بدست بیارید که بتونید هم شکم خودتون و هم شریک زندگیتون رو پر کنید.احسنت.حالا این شریک زندگیتون به غیر از گوشت چی میخوره؟ عجب گربه ی ناز و ملوسی هم هست! ایول نون و نمک هم بهش میدی؟ خوبه...موش هم بهش بده...گربه ها خیلی موش دوس دِرَن !
متولدین بهمن : چه افتخاری ،شما اولین کسی هستید که با قطار شهری مشهد از اینور شهر به اونور شهر میرید ! ای وای دوباره شرمندتونم ! باز این کامپیوتر من اِشتِب کرد ! یادم رفت امسال ، سال 1386 هست....ببخشید این طالع مال سال 1400 بود..شرمنده دیگه! ان شاا... تا اون سال در قید حیاتید و این افتخار بزرگ را شاهد خواهید بود. متولدین اسفند : ای بابا ، شما هنوز خونه گیرِتون نیومده ؟!درکتون میکنم...خونه ها کمی قیمتهاش بالا رفته ولی نه اونقدری که دیگه نتونید با حقوق کارمندی پرداختش کنید! بــــعله ...زندگی زیباس..از زندگی لذت ببرید. کو یه لحظه صبر کنید....ای بابا میگم این کامپیوتر ما ویروس گرفته و هی طالع های چَپَکی میده ، شما باز بگو نه! نه داداشِ من ! حالا حالاها باید دنبال خونه با کرایه های نجومیِ امسال باشی! تا طالع های بعدی تو کف بمانید ! چاپ شده در روزنامه قدس منبع : مجید کارتون |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/27ساعت 23:48 توسط رضا |
|
|
اخيراً يكي از ناشران معتبر خوشذوق در حوزه كتابهاي كودك و نوجوانان، براي آموزش مفاهيم مذهبي به نونهالان اين مملكت، اين آيندهسازان بي آتيه، تصميم گرفته است از طريق اسلامي كردن داستانهاي مشهور جهان، تسخير قلوب نمايد. اين امر مهم، با تغييرات كوچك در روايت كه مطمئناً به نفع نويسنده اصلي داستان هم هست و عذاب او را در جهان آخرت كمتر ميكند و ثوابي ازين اقدامات فرهنگي نصيبش ميفرمايد، و تصحيح پوشش شخصيتهاي داستان تحقق پذيرفته است. في المثل، دختري بهنام سيندرلا كه گيسوان طلايي او معروف حضور همه اهل ادب هست و در وجاهت منظر نظيري براي او پيدا نتوان كرد، در اين داستان به اصول اسلامي كاملاً پايدار بوده و به الگوي مناسبي براي دختران مسلمان تبديل شده است. سيندرلا كه ريشههاي مذهبي قوي دارد، بر حسب شرايط در يك خانواده لامذهب زير نظر نامادري زندگي مينمايد. نامادري او كه نسبت به ملاحت و وجاهت سيندرلا حسادت شديد دارد و نميتواند ببيند دختري با اين ويژگيها داراي گرايشات مذهبي نيز هست، سعي دارد به انحاء مختلف او را تحقير كرده و با سپردن كارهاي شاق روح عبادت و بندگي را در او تضعيف نموده و او را از نماز سر وقت بيندازد. اما سيندرلا با استعانت از پروردگار متعال موفق ميشود كه خود را به مجالس دعا و توسل برساند و در آنجا با يكي از برادران فوق العاده خوش تيپ مذهبي كه قصد دارد طبق سنت رسول الله دين خود را كامل كند، آشنايي مختصري ترتيب دهد. سيندرلا از فرط حجب و حيا بدون آنكه هويت خود را آشكار كند، هنگام مراجعت به خانه لنگه كفش خود را جا ميگذارد و همين امر سرنخي ميشود كه آن برادر مذهبي بتواند نشاني منزل او را يافته و پدر و مادر خود را براي خواستگاري به درب خانه ابوي سيندرلا بفرستد. نامادري سيندرلا كه چشم ديدن موفقيت سيندرلا را ندارد، سنگاندازيهاي بيشماري ميكند كه اين وصلت سر نگيرد و حتي پيشنهاد ميدهد كه خواستگار خوشتيپ كه اتفاقاً پسر يك حاجي بازاري معتقد به مباني شرع مبين ميباشد، بيايد و يكي از دختران بد تركيب خودش را بگيرد و خوشبخت شود. اما آن جوان خوشقلب كه معتقد است يك دختر مذهبي بايد علاوه بر صورت زيبا، به حسن سيرت نيز آراسته باشد در دام نامادري نميافتد و نهايتاً با نذر و نذورات فراوان موفق ميشود سيندرلا را به حباله نكاح خود در آورد. مجلس عقد اين دو زوج معتقد با حضور يكي از علماي راستين برگزار و از عموم ملت خداجو براي صرف شربت و شيريني دعوت به عمل ميآيد. سيندرلا و همسر مهربانش تصميم دارند برخي از هزينههاي ازدواج خود را صرف امور خيريه و كمك به بينوايان تحت پوشش كميته امداد نمايند. ضمناً شماره حساب ... بدين منظور اعلام ميگردد. منبع : وقایع ابن محمود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 1:31 توسط رضا |
|
|
بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ... يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند. يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي منبع : سالی جون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 1:26 توسط رضا |
|
|
يک لحظه چشماتو ببند و تصور کن . اگه يکروز کارت سوخت رو مي ذاشتي توي عابر بانک و مي تونستي روزي معادل حجم سه ليتر بنزين , اسکناس 5000 توماني مجاني دريافت کني , چي مي شد ؟ اگه يکروز کارت عابر بانک رو مي ذاشتي تو پمپ و مي تونستي روزي چهارصد هزار ليتر بنزين بزني چي مي شد ؟ اگه يکروز کارت سوخت و کارت عابر بانک رو مي ذاشتي تو تلفن و تا بي نهايت مي تونستي بنزين و پول بگيري چي مي شد ؟ اگه يکروز کارت تلفن رو مي ذاشتي تو .................. اِ شما کي هستيد ؟ با من چيکار داريد ؟ اين لباس چيه تنم مي کنيد ؟ چرا آستيناش از اون طرفه !؟ چرا فحش مي دي ؟ خودت ديوونه اي ! باور کنيد من سالمم . فقط داشتم تصور مي کردم . منو کجا مي بريد ؟ کمک !!! چاپ شده در شماره 21 ماهنامه ستون آزاد منبع : طنز نوشته های سعید ترشیزی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 14:39 توسط رضا |
|
|
وزير ارشاد : مردم خيلي از كشورها آرزوي داشتن احمدي نژاد را دارند!
آرزوهاي بزرگ گنج قارون نمي خوام ، مال فراوون نمي خوام مگه زوره آقا جوون ، تخت سليمون نمي خوام برج و ويلا نمي خوام ، اينقدر اصرار نكنين خونه ي شيش طبقه تو پيچ شمرون نمي خوام! آره اين زيلوي پاره واسه زير پام بسه فرش ابريشمي و قالي كرمون نمي خوام ! كارت سوختم مال تو ، اين باك خالي ما ل من ! من از اين سهميه هاي مفت و ارزون نمي خوام ! وقتي اين معده نمي دونه چي هست معني گوشت؟ من ديگه جوجه و شيشليك و فسنجون نمي خوام ! گر چه اين غول گروني منو انداخته ز پا بد جوري زار و مريضم ، ولي درمون نمي خوام ! بريدن ناف منو با قيچي گريه و غم! واسه اينه كه مي گم پسته ي خندون نمي خوام ! تا كه من پله هاي ترقي رو تي مي كشم صحبت از زن نكنين ، من سر و سامون نمي خوام! پست و منصب چي چيه وقتي كه من كار ندارم؟ وقتي من خر ندارم ، پس ديگه پالون نمي خوام! پول ميگن چرك كف دسته ، آره درست مي گن وقتي اين دستا تميزه ، ديگه صابون نمي خوام! من هنوز خيلي جوونم ، هنوز آرزو دارم ولي هر چيزي رو از شما چه پنهون ، نمي خوام من فقط آرزومه يك دونه احمدي نژاد! بقيه اش ما ل تو من چيزي بجز اون نمي خوام!!
منبع : گاز اشک آور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 13:31 توسط رضا |
|
|
بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است )
بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند . بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است . بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .
در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .
کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق . کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .
بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد .
بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .
کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .
بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .
معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد ! منبع : آنتی 2ختر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 0:6 توسط رضا |
|
|
۱-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند 2- اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!3- یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه4- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!5- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!6- دخترا می خوان سر پسرا کلاه بزارن اما در نهایت سر خودشون کلاه میره ولی پسرا می خوان سر هر موجود زنده ای که میبینن کلاه بزارن و در نهایت موفق میشن8- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.9- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.۱۰-دخترا فکر می کنن بهترین راه برای داشتن یک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگویی هستش ولی پسرا مطمئن هستند بهترین راه دروغگویی و گرفتن سوتی از طرف مقابله! 11- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند! 12- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن. 13- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید. 14- دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن 15- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا16- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک چمع فقط سوتی میدن!17- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.18- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!19- یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر دیگه دوست میشه!20- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7.اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!21- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!22- دختر ترشیده میشه اما پسر بلعکس رسیده تر میشه نه!!!!23- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!منبع : آنتی 2ختر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 0:5 توسط رضا |
|
|
میری تو یه وبلاگی می بینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!!
یه فایل ZIP دانلود می کنی به جز آنفولانزای مرغی تمام ویروس ها توش هستن تو جستجوگر عکس گوگل تایپ میکنی کرگدن عکس خودت رو پیدا می کنه ! بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت می بینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن داری واسه استادت ایمیل ( التماس واسه نمره ) می زنی یهو کارتت تموم میشه میری تو یه سایتی انقدر دنبال یه لینک می کنی تا آخرش مخت هنگ می کنه سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل ثبت می کنی وقت جستجو میافته صفحه 400!!! میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت LABAIK.COM بازه !!!! سه ساعت یه فایل و دانلود می کنی ( بدون DAP ) به 99% که میرسی یهو RESET میشی رو لینک فقط بالای 18 سال کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ! منبع : آنتی 2ختر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 0:4 توسط رضا |
|
|
چگون از ايدز پيشگيري كنيم؟! از زبا ن يك كودك هشت ساله بخوانيد قلم در دست مي گيرم و انشايم را آغاز مي كنم...حتي نمي شود موضوع انشاي اين جلسه را به زبان آورد.اصلا نمي توانم چنين كلمه جساردباري را جلوي چنين معلم متين و دوست داشتني که هميشه به من نمره بيست مي دهد،به زبان بياورم! عرق شرم بر جوينم نشسته است!...راستش موضوع انشاي اين هفته مان اي..د..زه...اوفي، راحت شدم! ايدز يا سيروس اچ آي ويل موضلي است كه كاركرد آن روز به روز گسترده تر مي شود. راههاي ابتلا به ايدز چندين و چند مورد است. مثل روابت غيرمشروط و يا ترضيق مواد مخدر. چون مرزهاي كشور ما خيلي امن است من حدس ميزنم كه اين مواد زياد بوسيله استغفارجهاني و از آسمان وارد كشور مي شود و جوانان ما را محتاط مي كند! تازه من خودم توي محله مان ديده ام كه بعضي جوانان كه باهم گپ مي زنند بعد از مدتي بهم مي گويند كه برويم بقالي سر محل و يك چيزي بزنيم تو رگ...! به نظر من اين حرف آنها مشكوك است و بايد مورد پيگرد غانوني قرار گيرد. و يا همين جوانان در نتيجه عدن آگاهي، مي شنويم كه در ماشين هايشان نوارهاي "ايدز ايدزايدز" مي گذارند كه تبليغ الني اين بيماريست! در ضمن شايان ضرت است كه اين بيماري فراگير است و انسان و حيوان نمي شناسد. انسان ها و اكثر حيوانات را مي شود با آگاهي دادن ايدزي نكرد ولي برخي حيوانات مثل "خر" هر چي هم بهشان آگاهي بدهي چون خر ضاتاَ نفهم است، حاليشان نمي شود و باز كارشان را الني مي كنند! مسعولان ما اخيراَ براي آگاهي دادن به حيوانات شعار" پيشيگيري از ايدز" را داده اند ولي قربان آن غلامحسين الهامتان بشوم، يعني انسانها مهمتر از" پيشي" نيستند كه مي خواهيد فقط جلوي پيشي را از مبتلا شدن به ايدز بگيريد! اگر مسعولان نيميتوانند اين رفتارشان را اسلاح كنند، بيايند سر كوچه ما پيش سلماني مش حسن آقا، يك اسلاح تيميزي مي كند كه بيا و ببين! در كل در مورد موضوع ايدز بايد نقش حماقتي بعضي از والدين را نيز در نظر گرفت. مثلاَ طنشهاي موجود در خانواده ممكن است باعث فراري شدن يك جوان از خانه شده و او را به سوي بلاي خانمان سوز احتياط سوغ دهد. مثلا خود من يكدفعه از بابام پرسيدم كه بابا ايدز چيه؟! كه گفت: "بچگه ي (...) ، ديگه نبينم از اين حرفها بزني ها!" يا هر دفعه كه اخبار در مورد ايدز صحبت مي كند، بنده را با قول يك اسباب بازي جديد به اتاق خودم مي فرستند ولي از آنجا كه هيچ موقع اسباب بازي فوق الذكر را براي من نخريده اند، من از پشت در اتاق به اخبار گوش ميدهم. البته جاهايي را كه نبايد بشنوم، گوشهايم را مي گيرم! در ضمن برخي از كارشناسان هم معتقدند كه كودكاني در سن من نبايد چيزي از ايدز بدانند كه من هم كاملاَ با آنها موافقم! در پايان اين را بگويم كه ما هم به طور موازي با سازمان ممل متحد كه ايدز را چاله اي جدي و بين المملي معرفي كرده، بايد به مبارزه با اين بيماري جهانمشمول برخيزيم. اين مبارزه ما حداقل مي تباند به تثبيد اوزاع كمك كند. در اين راستا مي تبانيم كمك نهادهايي نظير يونيسف، يونسكو، يوفا، خانواده محترم رجبي و اميرقلعه نوعي و ... را هم جلب كنيم. اين بود انشاي من. منبع : دست دوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/23ساعت 0:1 توسط رضا |
|
|
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت مشتری داشت که ارزان به دو گندم بفروخت ننه ام رفت کمی سر به سرش بگذارد که نرفته دل خود با دو تبسم بفروخت ننه ام گفت : حجی ! وقت نماز امده است " پدرم نصف دلش رکعت دوم بفروخت ننه ام گفت: نمازت غلطه ...خندیدی " پدرم نصف دگر روی "علیکم " بفروخت ننه ام رفت سفر ، پشت سرش هم پدرم کارت بنزین خودش را گذر قم بفروخت ! ننه ام گفت که: "قم نه ، ایتالیا برویم " اینچنین شد که پدر قم که نشد ،رُم بفروخت ننه ام گفت: "حجی ! اینطرفا می پلکی ؟! پدرم دلهره با پرسش پنجم بفروخت پدرم گفت :حجی ،جان بفروشد به شما ؟" ننه ام گفت: بده "...از لج خانم بفروخت پدرم جان ودل و پول وزمین وهمه چیز به تمنای رسیدن به تفاهم بفروخت اخرالامر پس از ان همه زحمت گفتند : پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
منبع : طنزهای زهرا دُری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/22ساعت 17:6 توسط رضا |
|
|
صفایی فراهانی فرمودند: مشکل فوتبال ما قلعه نوعی نیست! ولی مشکل فوتبال مان را بطور کامل معرفی نکردند بنابر این ما تصمیم گرفتیم برای تکمیل گفته ی ایشان مشکل یا مشکلات فوتبال مان را خودمان مشخص کنیم: 1) شبکه ی 3 و عادل فردوسی پور: این معضل فوتبال ما سالیان دراز بود که توانسته بود با روش های زیرکانه ای خود را مخفی نگه دارد!ولی سر انجام با ذکاوت و تیز هوشی مربی فهیم تیم ملی کشف شد! منابع غیر موثق اعلام کردند وقتی از قلعه نوعی پرسیدیم از کجا فهمیدی که شبکه ی سه دشمن ( و طبعا مشکل ) فوتبال ماست گفت آخه سی سال پیش که ما در جام ملت ها قهرمان می شدیم شبکه ی سه وجود نداشت! عادل فردوسی پور هم گزارش گر نبود!آگاهان اعلام کردند برای رفع این مشکل قرار شده است شبکه ی سه بطور کامل منحل و شبکه استانی خراسان بجای آن بطور سراسری پخش شود! 2) مدیران ورزشی کشور: جناب صفایی فراهانی گفتند که مشکل فوتبال ما مدیران ورزشی هستند ولی ما همین جا به شدت این موضوع را تکذیب می کنیم! و می گوییم مدیران ورزشی ما همگی تخصص کامل در زمینه ورزش دارند همه ی مدیران فوتبال ما می دانند فوتبال چیست!آنها آنقدر ماه هستند که معنی کرنر را می دانند!تازه قرار است در آینده از روش های روز دنیا در مورد ارتقا ی فوتبال هم آگاه شوند تا بتوانند توپ والیبال و فوتبال را از هم تشخیص دهند! 3) آب و هوای ایران : این مشکل هم توسط مربی فهیم تیم ملی کشف شد!ما همین جا اعلام می کنیم اگر آب و هوای ایران با تیم ملی سر عناد نداشت و به اندازه آب و هوای مالزی رطوبت می داشت ما هرگز حذف نمی شدیم! بنابر این ما همین جا سازمان هواشناسی را به شدت محکوم می کنیم! 4) طالبان: این گروه تروریستی از مشکلات اصلی فوتبال ما و عامل اصلی حذف تیم ملی جام ملت ای آسیا بود!گروگان گرفته شدن تعدادی کره ای توسط این گروه در افغانستان باعث افزایش روحیه اتحاد و سخت کوشی در تیم ملی کره شد تا اینکه توانستند ما را شکست دهند !( درست است که ماجرای گروگان گیری طالبان بعد بازی ما با کره اتفاق افتاد ولی به هر حال ما باید برای ماست مالی کردن شکست مان بتوانیم مقصر پیدا کنیم!)
منبع : ما یک نفر هستیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/21ساعت 10:51 توسط رضا |
|
|
همانطور که می دانید تعرفه های مخابرات با روند روبه رشدی در جهت تخریب و نابودی مشترکین پیش می روند مخصوصا برای قشر ما ( جوان و بیکار و اکثرا دانشجو) که خیلی وقت ها برای پرداخت قبض موبایل با پدرجان به مشکل بر می خوریم و این چیزی است که از آن به عنوان شکاف نسل ها یاد می کنند! و حقیقتا اگر مادران عزیز نبودند که تو همان چند ماه اول باید موبایل را به آبجی کوچیکه می دادیم برای خاله بازی! بنده شخصا تا همین یک ماه پیش هم موبایل نداشتم و از وسائل سنتی نظیر دود و سوت و .. استفاده می کردم و بسیار هم راضی بودم ولی به علت گرانی سوخت از یک طرف و فشار های نامزد عزیز تر از جان از طرف دیگر مجبور شدم که یک عدد موبایل اختیار کنم ولی از آنجا که بنده "یاغی" می باشم (!)پاتک هایی برای مقابله با مخابرات یافته ام که در اختیار شما دوستان هم قرار می دهم باشد که ایشا لا مخابرات ورشکسته و کله پا شود!
الف) تک زنگ 1- با دوستان: ( (gf- یعنی من on هستم تو هم بیا ( البته در دوستی های بی خطر! در سایر موارد بین حروف o , n حرف w قرار می گیرد! ) ( ( bf : یعنی دالی! ( دالی با لام مشدد از واژه های اصیل آریایی و کلمه اصلی یک بازی قدیمی می باشد به معنای : سلام – من اینجام و ... بیشتر در مواقعی به کار می رود که bf را در اون طرف خیابان یا مثلا تو تاکسی دیده اید!) 2- تودانشگاه: ((gf: راستش من تو نرکده تحصیل می کنم ! تازه حراست دانشگاه ما اینقدر قوی است که اصلا بهش فکر هم نکردم ( دوستان می تونند پاسخ و تجربیاتشان در این بخش را واسه ما کامنت بذارن) ((bf: یعنی از کلاس بیا بیرون جزوه ی مقاومت هم با خودت بیار من انتشارات منتظرتم زود باش!
3- با خانواده: ( بابا):یعنی خیلی دوستت دارم – همیشه به یادتم (الکی) ولی بخاطر هزینه ها بهت زنگ نمی زنم! ( مامان) : یعنی دارم میام خونه یه چیزی آماده کن بخوریم که خیلی گرسنه ام. ** تک زنگ در هنگام پاسخ دادن کاربرد تقریبا یکسانی داشته و به معنای موافقت و ok می باشد مثلا " باشه منم on میشم " یا " باشه الان میام انتشارات" و ...
ب) دو زنگ : 1- با دوستان: ((gf: یعنی من برنامه جمعه رو ردیف کردم قراره بریم کوه – تو هم با دوستت هماهنگ کن ساعت 6 با آژانس میام سر کوچتون . راستی واسه نهار هم جوجه گرفتم نمی خواد چیزی با خودت بیاری!! ((bf: یعنی مرتیکه چرا جزوه ی منو نمی یاری؟! یا این پول منو بده احتیاج دارم! اگه تا امشب نیاری میام در خونتون!
2- تودانشگاه: (gf) : ایضا !! ((bf: یعنی من تو دفتر مدیر گروه هستم تو برو سلف واسه منم ژتون بگیر تا بیام ! 3- با خانواده: ( بابا): یعنی نون نداریم داری میای خونه یه چنتا بگیر ! راستی اکبر آقای قصاب هم سلام رسوند گفت یه سری بهش بزنی ! (مامان) : یعنی من با امیر ناهار بیرونم بعدشم میریم سالن فوتسال شب دیر میام خونه . نگران نباش کار داشتی زنگ بزن! ** دو زنگ در هنگام پاسخ دادن کاربرد تقریبا یکسانی داشته و به معنای عدم موافقت و cancel می باشد مثلا " نه نمی تونم on بشم " یا " نمی تونم بیام انتشارات " و .... منبع : وبخند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/21ساعت 10:29 توسط رضا |
|
|
ایسنا خبری را منتشر کرده است درباره پسر جوانی که از طریق اینترنت با دختری رابطه برقرار کرده و او را به خانه کشانده و در اقدامی غافلگیرانه اسیر نقشه شیطانی وی شده است. (لینک به اصل خبر)
ماجرا بصورت خلاصه بدین شرح است که آقا فرشاد بیست ساله ما از طریق اینترنت با ملیحه خانم بیست ساله آشنا شده است و پس از مدتی چت و گفتمان از ملیحه خواسته که به منزل یکی از دوستاش که در آن هیچ کس نبوده بیاد و البته ملیحه خانم هم ایشان را همراهی کردند. نیم ساعت از حضور این دو جوان در منزل خالی دوست بزرگوار آقا فرشاد نگذشته بود که درب منزل را زدند و مردی که خود را برادر شوهر ملیحه خانم معرفی کردند به زور وارد خانه شدند و گفتند که اگر نمی خواهید به پلیس اطلاع دهم دو میلیون تومان ناقابل پول زور بدهید و از آنجا که که آقا فرشاد از این پولها نداشته به التماس (همان غلط کردن) افتاده که ناگهان آن مرد به وی تعرض کرده است (می دانید که چه میگویم) خلاصه آنکه این آقا فرشاد نه تنها در نیت خیر خود ناکام مانده بلکه پس از تعرض موبایل خود را نیز از دست داده است . البته پس از مدتی بالاخره آقا فرشاد دل به دریا زده و شکایت کرده است و افراد خاطی بازداشت شده اند. در آخر خبر هم نیروی انتظامی ضمن تشبیه اینترنت به قایق دریانوردییی که ما را به سواحل زیبای جهان آشنا میکند تاکید کردند که مراقب کوسه های این سواحل باشید. احتمالا تنها دلیلی که این خبر مورد توجه من قرار گرفت حضور اینترنت و عاقبت آشنایی اینترنتی بوده است، بنابراین براساس همین خبر چند نکته خدمت دوستان عرض میکنم.(حال خواه پند گیر خواه ملال) 1. پسر خوب پسری است که در اینترنت با دختر ها چت نکند. منبع : وبلاگ علیرضا شیرازی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/20ساعت 14:0 توسط رضا |
|
|
سخت ترین سوال کنکور ۸۶: سهمِیه یک خودروی سواری که ۲ گانه سوز دولتی و آمبولانس وانت است و شبها در آژانس کار می کند چند لیتر است؟
حالا دیگه همه فهمیدند چرا البرادعی با این که دکتره تو آژانس کار می کنه؟ چون سهمیه بنزینش ۸00 لیتره!
اگر مریض شدم به عیادتم میای به جای آبمیوه چند لیتر بنزین بیار
برای صرف جویی در مصرف سوخت از خانمهای عزیز خواهشمندیم با اولین بوق سوار شوند
- سفر از هر نقطه ایران فقط با ۱۰۰ لیتر بنزین! -از کی تا حالا؟ -از وقتی احمدی نژاد اومده!!!!
به علت پیروزی تیم ملی فوتبال کره جنوبی بر تیم ایران،نام سریال جواهری در قصر به سریال گل محمدی تغییر کرد! منبع : جکهای دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/20ساعت 12:28 توسط رضا |
|
|
جناب آقای صفار هرندی وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته ضمن آرزوی سلامتی و طول وزارت برای حضرتعالی، غرض از نوشتن این نامه این است که اخیرا مشاهده می شود عده ای در قالب نماینده مجلس یا خبرنگار و یا دیگر قوالب، با نامه نگاری درصدد هستند تا حضرتعالی را تحت فشار بگذارند. بخصوص آنکه در روز خبرنگار هم هستیم و موقعیت مناسبی است برای تحت فشار گذاشتن وزیری که تا همین اواخر خودش خبرنگار بوده است و به قول معروف فشار خورش ملس است. البته این خیال باطلی است که آنها دارند و افراد معطلی چون اینجانب که می دانند خود شما بیش از بسیاری کسان، دستی به فشار داشته و دارید، به اصول خنثی سازی این قبیل کارها واردید و به قول معروف بیدی نیستید که با این بادها بلرزید. با این حال از آنجایی که یکی دیگر از اهداف چنین نامه نگاری هایی تاثیر بر افکار عمومی است، وظیفه خود دیدم متقابلا نامه ای بنویسم تا در جهت پشتیبانی از شما روی افکار عمومی تاثیر بگذارم که البته استحضار دارید که این کار فقط محض رضای خدا و ندای وجدان در حمایت از وزرات فخیمه ارشاد و شخص شخیص حضرتعالی است و حتی اگر دست اینجانب در روابط عمومی آن وزارتخانه هم بند نشود، چندان تاثیری بر این احساس وظیفه ندارد ان شاءالله. جناب آقای صفار هرندی اقدامات مفید و سازنده حضرتعالی و همکاران در راستای کمک به روزنامه نگاران و مطبوعات در همین مدت بسیار کوتاه بسیار درخشنده بوده است. بخصوص از این جهت که آنقدر درباره روابط بین المللی جمهوری اسلامی، سابقه صهیونیست ها، ندانم کاری احزاب اصلاح طلب، سفرهای استانی رییس جمهور، ضعف بنیه دفاعی آمریکا، سهمیه بندی سوخت و از این قبیل امور مصاحبه می فرمایید که عملا هیچ وقتی برای رسیدگی به امور مطبوعات و ارائه طرح های نوین ندارید. به نظر من بزرگترین خدمتی است که یک وزیر ارشادی چون شما می تواند انجام دهد، همین است که برای خودش سرگرمی های دیگری پیدا کند و دائما در پی درست کردن ابروی امور مطبوعاتی نباشد. این طوری امید اندکی نسبت به کور نشدن چشم این بی نوا باقی می ماند! متاسفانه این خدمت بزرگ شما نسبت به مطبوعات و رسانه های نوشتاری معمولا مغفول می ماند. آقای صفار هرندی عزیز مطمئن باشید افراد خاصی که با اغراض مشخصی به شما اعتراض می کنند که چرا آزادی مطبوعات وجود ندارد، یا معترضند یا جاهل و یا هیچکدام. از ما که گذشته است ولی باور کنید وقتی می بینم این نسل جدید با چه ولعی داستان هایی از لهو ولعب بعضی ها را دارند در بعضی روزنامه ها می خوانند ، خیلی لذت می برم چون هم به جای دیدن دی وی دی و ماهواره ، روزنامه خوان می شوند و هم به ضد انقلاب و اپوزیسیون و ملی گراها و اصلاح طلب ها و اصولگرایان اصلاح طلب ضربه می خورد. آن وقت می گویند آزادی مطبوعات نیست! آقای صفار عزیزم درباره انسداد و فیلترینگ سایت ها هم گوشتان به حرف کسی بدهکار نباشد. البته می دانم اصولا همین طور است و در این دو سال هم به خوبی نشان داده اید که اصل این طور سوسول بازی ها نیستید . ولی بنا به وظیفه تاکید می کنم که فیلترینگ سایت های خبری و خبرگزاری نه تنها هیچ ضرری ندارد، بلکه حاوی سودهای زیادیست که منفعت عمومی دارد. آقای وزیر ارشاد عزیز بدانید و همه بدانند که علی رغم تمام این هیاهوها، خیلی ها مثل من می دانند که شما خیر و صلاح هیچکس را به اندازه خبرنگارها نمی خواهید. جناب آقای صفار هرندی قربان شما گردم. روز خبرنگار را خدمت شما مجددا تبریک عرض می نمایم و امیدوارم در راه تحقق آرمان تان یعنی " هر ایرانی یک روزنامه" موفق باشید. ارادتمند منبع : سایت خبری عصر ایران |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/05/19ساعت 18:39 توسط رضا |
|
|
1. این بستگى دارد به ...... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم! 3. نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است. یعنى: دستگاه كار مى كند و این براى ما تعجب انگیز است! 4. كاملا انجام شده یعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ریزى شده ! 5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ایم! 6. پروژه بدلیل بعضى مشكلات دیده نشده، كمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاكنون روى پروژه دیگرى كار مى كردیم! 7. ما پیشگویى مى كنیم..... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود! 8. این موضوع در مدارك علمى تعریف نشده. یعنى: تاكنون كسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فكر نكرده است! 9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سیستم بدون نقص كار مى كند. یعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست! 10. تمام انتخاب اولیه به كنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى كه این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است! 11. كل كوشش ما براى اینست كه مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم كه هر چه كه به مشترى بدهیم راضى مى شود! 12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: كه تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را كسى از میان تیم كارفرما پیدا كنیم! 13. روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه كنیم! 14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش كنید، الان به اندازه كافى مشكل داریم! 15. حالا ما آماده ایم صحبتهاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت كنید كه البته تاثیرى در كارى كه ما انجام خواهیم داد ندارد! 16. بعلت اهمیت تئورى و عملى این موضوع...... یعنى: بعلت علاقه من به این موضوع! 17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند! 18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد! 19. ثابت شده كه .... یعنى: من فكر مى كنم كه .....! 20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است! 21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم كرد. یعنى: ازجزئیات كار اصلا اطلاع نداری منبع : تریبون آزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/15ساعت 14:23 توسط رضا |
|
|
فرض کنيد:
به شما اين امکان رو ميدن که يه رئيس واسه دنيا انتخاب کنين ....
که قادر باشه به بهترين نحو ممکن دنيا رو رهبري و صلح و ترقي و خوشبختي رو براي بشريت به ارمغان بياره
سه نفر براي اين کار نامزد شدن..شما بگين بين اين سه داوطلب کدوم رو انتخاب ميکنين ؟؟؟
:
:
:
ولي اولش به يه سوال جواب بدين ..بعدش ميريم سراغ انتخابمون
...
فکر کنين شما يه مشاور و مدد کار اجتماعي بسيار کار آمدي هستين ..يه روز تو دفتر کارتون نشستين يه خانوم حامله به شما مراجعه ميکنه ..
که هشت تا فرزند داره ..از اين فرزندان سه تاشون ناشنوا ..دو تاشون کور و يکي از اون ها عقب افتاده هست..ضمنا خود اين خانوم هم به بيماري مهلکي دچار هست ..
از شما مشورت ميخواد که سقط جنين بکنه يا نه؟
شما با تجاربي که دارين و صرف نظر از اعتقادات مذهبي .براي اين خانوم حامله چه پيشنهادي دارين..
کورتاژ بکنه يا خير؟؟
الان شد دو تا سوال
1- يه رهبر واسه دنيا
2- و مشکل اين خانوم حامله
***********
گفتيم که سه تا نامزد براي رياست دنيا داريم.
آقاي شماره يک:
با سياستمدارهاي بدنام و
رشوه خوار کار ميکنه..مشورتش با فالگير و رمال وغيب گو و منجم هست.به زنش خيانت ميکنه و روزي ده ليوان هم مشروبات الکلي صرف ميکنه..
آقاي شماره دو:
از محلهاي کار قبليش اخراج شده
تا 12 ظهر ميخوابه..در مدرسه چند بار رفوزه شده.ترياک ميکشيده و تحصيلات آنچناني هم نداره.
روزي يه بطري مشروب ميخوره و چاق و بي تحرک هست...
و اما آقاي شماره سه:
دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده.گياه خوار و داراي سلامت کامل هست.اهل سيگار و مشروب هم نيست..و هيچگونه سابقه بدي هم تا بحال نداشته..
بــــــــــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــه کســــــــــــــــي راي ميدهـــــــــــــــــــــــيد؟؟؟؟
آقاي شماره يک:فرانکلين روزولت
******
آقاي شماره دو:وينستون چرچيل
******
آقاي شماره سه:آدولف هيتلر
******
چه درسي ميگيريم؟؟؟؟
*****
راستي داشت يادمون ميرفت.....چي؟؟
اون خانوم حامله..
اگه به اون خانوم پيشنهاد سقط جنين دادين
ميدونين اون جنين کي بود؟؟که شما پيشنهاد کشتنش رو دادين؟؟
لودويک فان بتهوون
************ ********* *
چه درسي گرفتيم؟؟
+++++++++++
پيش داوري
يعني کاري که همه ما ميکنيم
از بزرگترين اشتباهات بشريت هست
منبع : درد و درمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 22:51 توسط رضا |
|
|
خبرنگار : با سلام خدمت تمامي خوانندگان و طرفداران صفحه سوسه ، فرصتي نصيبمان شد تا مصاحبه اي داشته باشيم با ژنرال قِلِه نوني و نظر ايشان را در مورد قهرماني تيم ملي فوتبال عراق در رقابت هاي جام ملتهاي آسيا جويا شويم .
ژنرال : من هم سلام عرض مي کنم خدمت همه مردم ايران و خارج و بسيار خوشحالم که قهرماني نصيب تيم عراق شد ! خبرنگار : يعني شما از اينکه تيم ايران به قهرماني و حتي دوم ، سومي نرسيد ناراحت نشديد ؟ ژنرال : ببين خداييش هرجور که نگاه کنيم همين مقامي هم که آورديم از سرمون زياده ! خبرنگار : حالا چرا از قهرماني عراق خوشحاليد ؟ مگه عربستان يا کره و يا ژاپن حقشون نبود ؟ ژنرال : ببينيد ، من واسه حرفم چند تا دليل دارم که مطمئنم بعد از شنيدن اونها ، شما هم به اين نتيجه خواهيد رسيد که بهترين گزينه براي تيم ايران ، اين بود که عراق قهرمان بشه ! اولا : هرچي نباشه ، عراق همسايه ديوار به ديوارمونه ، يعني يه جورايي بچه محلمون حساب مي شه ! وقتي عراق قهرمان بشه انگار ما قهرمان شديم ، بچه محلا که با هم اين حرفارو ندارن . تازه مي تونيم همه جا چو بندازيم که چون عراق از بچه گي فوتبال رو تو زمين خاکي هاي لب مرز با ايران شروع کرده ، حالا فوتبالش اينقدر خوب شده و تونسته قهرمان آسيا بشه ! دوما : اگه بازي هارو تماشا کرده باشيد متوجه شديد که بازيکناي عراقي از لحاظ شکل ظاهر و قد و قواره خيلي شبيه بچه هاي ما بودن و از اونجايي که بقيه کشور ها مثل ايران دانشگاه آزاد و پيام نور و غير انتفاعي و علمي کاربردي و شبانه و عصرانه و صبحانه و.... ندارن تا همه مردمشون با سواد شن و بتونن اسم کشور ها رو از توي تلويزيون بخونن به همين خاطر بر اساس شکل و قيافه بازيکنا مي فهمن که تيمي که قهرمان شد کدوم بوده و از اين جهت هم برد تيم عراق خيلي به نفع ما تموم شد . سوما : از همه مهمتر اينکه تمام تفاوت بين ايران و عراق همش يه حرفه ! (IRAN . ما ايرانيا هم که سرمون درد مي کنه واسه اينکه عکس يکي رو با کامپيوتر برداريم بزاريم کنار يکي ديگه يا سر يکنفر رو برداريم بزاريم رو بدن يه نفر ديگه . ماشاا.. هممون تو کار با فتوشاپ استاديم ! ديگه تغيير دادن يه دونه حرف که واسمون کاري نداره . کي به کيه ؟ يک Q رو بر مي داريم بجاش N مي ذاريم ! بعدم توي شبکه هاي ماهواره ايمون مثل : جامِ جَم کُن و سحر خيز و ... تبليغات مي کنيم که ايران قهرمان شده ، مردم دنيا هم که اينقدر گرفتاري دارن که ديگه وقت نمي کنن وارد جزئيات بشن . باورشون مي شه که ايران قهرمان شده . تموم شد رفت . خبرنگار : خب ديگه جناب ژنرال قِلِه نوني وقت ما به پايان رسيده و بايد از خدمتتون مرخص بشيم در ضمن داره وقت قرص هاي شما هم ميگذره و ممکنه مثل ديشب حالتون بد بشه و دکتر ها مجبور بشن با زنجير به تخت ببندنتون . پس همينجا ازتون خداحافظي مي کنيم و از طرف خودمون و تمامي خوانندگان صفحه سوسه براتون آرزوي شفاي عاجل مي نماييم . ژنرال : اولا ديوونه خودتي ، ثانيا کجا ؟ تازه ميخوام خرد جمعي رو واست توضيح بدم !!! نرو !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/14ساعت 22:37 توسط رضا |
|
|
يكي بود، شايد هم نبود. در كشور هميشه سيلزدهي سيلستان، پسربچهي فينفينوي تخسي زندگي ميكرد به نام پترس كه كارش انگشت كردن توي سولاخ سنبهها بود. از سوراخ دماغ بابا گرفته تا سوراخ بشكهي نفت و سوراخ لايهي اوزون. اطرافيانش با خوشحالي ميگفتند از ناصيهاش معلوم است كه اين پسر خيلي فداكار ميشود و كشور ما را در برابر سيلها نجات خواهد داد. اما بعضي افراد حسود ميگفتند پسره دچار بيماري «انگوليسم» شده و بايد او را هر چه زودتر بستري كرد. هر چه بود پترس با آن انگشت وسطياش به زودي مشهور شد. جانم برايتان بگويد اين سيلستان كشور عجيبي بود. سيل كه ميآمد هر كسي سطلي برميداشت و آن را در خانهي همسايههاي خود خالي ميكرد و به همين ترتيب برو تا آخر. علاجي هم نداشت و علت بزرگش سوراخهايي بود كه هميشه روي ديوار سد آن به وجود ميآمد و مدام از اين سوراخها آب ميزد بيرون و سيل ميشد. باري، پترس فداكار ما هر روز پفكنمكي و زالزالك ميخورد و بزرگ و بزرگتر ميشد و پستهاي متعدد ميگرفت تا اين كه يهويي رييسجمهور سيلستان شد. اين يهويي شدن به دليل نبوغ سرشار و مهمتر از همه سابقهي «انگشتنما»يي او بود كه از نشانههاي توجه به شايستهسالاري در سيلستان بود. پترس با شعار انتخاباتي «سوراخ هرگز!» گوي سبقت از رقيبان ربود و بر كرسي نشست. مردم با شادي فرياد ميزدند: پترس! پترس! دوست داريم! پترس وعده داد كه تمام سوراخهاي سد را بگيرد و سيلستان را گلستان كند. او قول داد سوراخهايي را كه به دليل نبود عدالت، امنيت، آزادي، مسالمت، پيشرفت، رفاه، توسعه، فرهنگ، اقتصاد و غيره به وجود آمده چنان بگيرد كه ديگر آب از آب تكان نخورد و مردم هيجانزده داد ميزدند: پترس! پترس! جيگرتو! مردم آن شب با خوشحالي به خانههايشان رفتند و به اميد پترس ناجي خواب خوشي كردند اما صبح بعد كه از خواب پاشدند ديدند نه تنها از حجم سيلها و فشار آب كاسته نشده بلكه مرتب بيشتر و بيشتر ميشود. همسايهها با سطل و تشت و قابلمه مرتب مشغول ريختن آب به خانه همسايههاي ديگر بودند اما مگر تمام ميشد؟ اين شد كه نفسنفسزنان و با زبانهاي بيرون آمده تصميم گرفتند بروند محل سد ببينند چه خبر است. وقتي مردم به سد رسيدند ديدند اي دل غافل، پترس يك درل گنده دستش گرفته و مشغول سوراخ كردن آن است و سد هم مثل جگر زليخا و آبكش برنج سوراخ سوراخ شده است. مردم داد زدند: چيكار داري ميكني مرد حسابي؟ اما هر بار كه كسي چيزي ميگفت پترس يك سوراخ گنده در سد درست ميكرد كه طرف را سيل ميبرد و مردم هم به وضعيت قبلي راضي ميشدند و خدا را شكر ميكردند. به نظر ميرسد پترس پيش از هر سوراخي، سوراخ دعا را در سيلستان يافته بود. بله عزيزانم، از آن روز تا حالا پترس فداكار مشغول سوراخ كردن سد است و هر روز سوراخي به آن اضافه ميكند و كسي هم نميتواند بگويد كه: چرا؟
منبع : نقطه ته خط |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/13ساعت 15:6 توسط رضا |
|
|
کلیه متون زیر فقط برای سرگرمی و دلقک بازی شماست و نگارنده هیچ دشمنی با بانوان فهیم ایرانی ندارد . لطفا کامنت های تلافی جویانه نگذارید ! ممنونم- عمونمکی...
------------------ روش شوهریابی - صد درصد تضمینی ! ----------------- روش جواتی: یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه. روش یاهو مسنجری: این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خیلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!! نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد! روش بچه خر خونی: همون داستان جزوه و این که خودت واردی. نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی! روش خرکی: جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی. روش مذهبی خفن: چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری. نکته:خواهر التماس دعا) روش از ما بهتران: لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن! روش بچه مثبت: طرف و به یه کافی شاپ دعوت می کنیو اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه. نکته:تا حالا چیزی خنده دار تر از این شنیده بودی؟ روش عرفانی: میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیست پات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی خلالصه خیالت تخت باشه که کارت درسته! نکته: این روش در طی تاریخ امتحانشو بخوبی پس داده و بنا براین بسیاری از کارشناسان و صاحبنظران معتقدن که بحران امروز ازدواج در اثر لوله کشی شدن آب بوجود اومده . روش لوس گری: یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست (نكته:برادارايه عزيزهميشه سوسك همراتون باشه). روش لات و لوطی: یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنفه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه! نکته: اگه کار به خون و خونریزی نکشه می تونی روی موفقییت حساب کنی. اما اوصولا زندگی با این آدم توصیه نمی شه.
منبع : جوکستان عمو نمکی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 23:43 توسط رضا |
|
|
ویروس عاشقی (مطلب کاملا پزشکی)
تا حالا عاشق شدین؟ اگر شدین که میدونین چه بدبختی هایی داره اما اگر از اون دسته ها هستین که نشدین اینو بخونین که خیلی کمکتون میکنه! اول اینکه از عوامل عاشقی می توان به :بیکاری، بی پولی ، خریت یه جانبه و دو جانبه ، پولداری زیاد ، دستشویی شدید و دیوانگی نام برد اما اگر خدائی نکرده شما خر شدید و عاشق شدید به این عوامل دچار میشید و با بررسی خودتون میتونید بفهمید که عاشق شدید یا نه ! ازعلائم عاشقی میتوان به: 1-بالا رفتن دمای بدن (يه چيزی تو مايههای جنون گاوی) 2- افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان. 3- کم اشتهايي و يا بلعکس. 4- بی تفاوتی نسبت به همه چيز غير از عامل انتقال دهنده ويروس) مثلا دختر همسایه). 5- بیخوابی و آبريزش از چشم و گاهی بينی و بعضی موارد از دهان. -6 سردرد، گلو درد، دل درد، سنگ کلیه مغزی ، درد مواضع ماهيچهای گردن و ستون فقرات و کمر و ..... 7- فلج موضعی مغز و عدم قدرت تصميمگيری عقلانی. 8- تمايل شديد به شمارهگيری تلفنی )اگه تلفن نبود هم دست کردن در دماغ. 9- تزلزل شخصيتی و افت قدرت اعتماد به نفس و کمی تمايل به خودکشی. 10- تمايل به خنديدن يا گريه شديد. 11- افزايش شديد ميل خودکشی. 12- ضعف شديد و کلی دستگاه عمومی بدن. 13- تمايل شديد به خواندن شعر، شنيدن ترانه های قمیشی و دراز کشيدن روی تخت. 14- فوران آههای متمادی از ته دل. 15- گيجی، منگی، قاط زدن و ميل زياد به پياده روی. 15- در آوردن مدل موها شبیه هر حیوانی بغیر از انسان 16- اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين، کافئين، وازلين، استالين ،شیشه ، و ...ـئين. 17- فعاليت فوقالعاده سلولهای تخیل ساز 18- قاطی کردن شب و روز و ماه و سال و ساعت و پارکينسون موضعی مخ. 19 – خوردن بیش از حد به در رو دیوار 19- نياز شديد به محبت و آب يخ و چای و آب قند. 20- توجه بيشتر به آينه و وسواس شديد صورتی. 21- تمايل بیاندازه به تکيه کردن به يک شخص يا پشتی محکم. 22- خواب روزانه و تغيير هويت شخصی از آدم به جغد و گاهی مرغ. 23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم، قانقاريا، کمحرفيسم، ورميسم چشمی، کوتاهی قد و وبا! 24- افسردگی و ... مرگ. همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام مهرام حاليش نيست. بیرحم و نامرده و توی تن هرکی بيفته فيتيله پيچش ميکنه. اين ويروس هيچ جوری هم درمون نميشه مگه اينکه يه جورای خاصی دوباره به تن کسی که اين ويروس رو منتقل كرده، برگردانده شود!! ---------------------------------- پیوست: نون خشک-دمپایی-پلاستیک-مس -آهن-کارت سوخت-بنزین لیتری500-طرح امنیت اجتماعی ........خریداریم !
منبع : جوکستان عمو نمکی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 23:41 توسط رضا |
|
|
من یک خانم خیلی کدبانو و خیلی عاقل هستم که تصميم به وادار كردن شوهرم به ترك سيگار كردم .برای این کار برگه اي برداشتم و مطالب زير را روی اون نوشتم و به در يخچال چسبوندم:
از امروز تصميم گرفتم تو رو به ترك سيگار وادار كنم و به همين خاطر قوانين زير از همين الآن در خانه لازم الاجرا مي باشد: ---------------- قانون اول: هر روزي كه لباسهات بوي سيگار بده به يكي از مجازاتهاي زير (البته به انتخاب خودت) محكوم مي شوي: 1- شستن ظرفهاي ناهار و شام 2- خوردن هفت هشت ضربه ملاقه به سرت 3- دعوت مامانم اينا و داداشم اينا براي صرف ناهار(كه به احتمال 99 درصد براي صرف شام هم مي مونند!) تبصره: البته مورد شماره 1 انحرافيه و نمي توني اون رو انتخاب كني، چون تو اين كار رو نه به عنوان مجازات بلكه به اين خاطر كه وظيفه ات است هر روز انجام مي دي!! ---------------- قانون دوم: اگه توي جيبت كبريت يا سيگار پيدا كنم، يكي از کار ها را باز هم به انتخاب خودت انجام می دم: 1- قهر مي كنم مي رم خونه مامانم اينا و بعد ده روز و پس از يه عالمه منت كشي برمي گردم خونه. 2- يك گردنبند، دستبند، النگو و يا يك مورد مشابه اينا به انتخاب خودم بايد برام بخري!! 3- خودت بگو با ملاقه بزنم يا كفگير؟! 4- با همون كبريت و به كمك مقداري مواد آتش زا تنبيهت مي كنم. تبصره: خودت مي دوني من از اين سوسول بازيها خوشم نمي آد پس گزينه اول منتفيه، ديگه هم حوصله زدن با ملاقه تو سرت رو ندارم، چون همه ملاقه ها و كفگيرام كج و کوله شدن و ديگه حيفم مي آد وسايل آشپزخونه رو خراب كنم، گزينه آخري هم وجداني خيلي خشونت داره و به علت اين كه بچه مون هفت سالشه و ديدن اين صحنه ها براي بچه هاي زير 12 سال مناسب نيست اين گزينه رو هم نمي توني انتخاب كني، پس فقط مي مونه گزينه دوم ...!! --------------- قانون سوم: در صورتي كه يقين حاصل كنم سيگار رو ترك كردي، مي توني يكي از موارد زير رو به عنوان جايزه انتخاب كني: 1- به مدت 24 ساعت از شستن ظرف، لباس و... هرگونه انجام كار در خانه معاف باشي. 2- به عنوان تلافي اين چند سال و چند هزار ضربه ملاقه، تو هم يك بار با ملاقه بزني تو سرم! تبصره: گزينه اول الكيه و نمي توني انتخابش كني، چون مي ترسم بد عادت بشي و تنبل و تن پرور بار بيآي!! اگه هم جرأت داري گزينه دوم رو انتخاب كن!! "با تشكر، همسر مهربان و دلسوزت" --------------- !!بازم همون خانومه: شوهرم بعد يك هفته به اين نتيجه رسيد به نفعشه سيگار رو ترك كنه! (چون با سر بانداژ شده بايد از خونه بيرون مي رفت و جيبش شده بود پر از چک برگشتي)
منبع : جوکستان عمو نمکی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 23:34 توسط رضا |
|
|
در اين دنيا يك سري موجوداتي وجود دارند كه حكمت خلقتشونو فقط خدا مي دونه.هرچي دانشمنده ، فيلسوفه ، خداشناسه روي اين خلقت زور زدند فكر كردند كه چي شد كه خدا يه همچين موجودي آفريد به هيچ نتيجه اي نرسيدند. اين موجود جنس مونثه كه امروز مي خوام از كودكي تا بزرگسالي را براتون بگم تا وقتي كه بچه اند با هر نه نه قمري بازي مي كنند.يه كم كه بزرگ ميشند و ميرند مدرسه تازه ياد مي گيرند كه با غريبه ها حرف نزنند يه كم كه بزرگتر ميشند (حدود سن 13 تا 15 سال) تا يه پسر بهشون متلك مي پرونه، خودشونو ميگيرند و فكر مي كنند كه خيلي خوشگلند حالا نمي دونه كه پسرها براي جور كردن پايه خنده به اونا متلك مي پرونند. بعد كه با يكي دوست شدند فوري ظرف نيم ساعت عاشق ميشند البته از عشق هيچي نمي دونند و حاليشون نيست و آگاهي اونا از عشق در حد ديدن چندتا فيلم هندي و سريالهاي صدا و سيماست كه بيننده هاشون فقط خوداشونند. وقتي ميرند دبيرستان كم كم مدت ايستادن جلوي آينه افزايش چشمگيري پيدا ميكنه و دست به آرايش مي برند البته در حد مجاز يعني هنوز نمي تونند زير ابرو و سبيلاشونو بردارند. تا پايان دبيرستان هم درصد بتونه(كرم و پنكك و سفيد كننده و اينجور چيزا) روي صورت بالا ميره. همش جلوي آينه مي ايستند و با مداد چشماشونو هي از طرفين ادامه ميدند تا بلكه درشت به نظر بياد. تو اين دوره خيلي خوش بينند چون فكر ميكنند كه خوش هيكل و خوشگل هستند. اگر پسري ازشون ساعت بپرسه جواب كه نميگيره هيچ چندتا فحشم ميشنوه .بعد از دبيرستان يه عده ميرن دانشگاه كه فعلا با با اونا كاري ندارم يه عده هم هستند كه ازدواج مي كنند و يه عده ديگه هم كه معمولا از قشر بدتركيب هستند بدون شوهر مي مونند كه اصطلاحا بايد انداختشون تو خمره و باهاشون ترشي درست كرد . هركي مي پرسه چرا ازدواج نمي كني ميگه مي خوام درس بخونم بگذريم كه معدل ديپلمش54/9 .اونايي هم كه ازدواج ميكنند واقعا آرزوي صبر و بردباري و شكيبايي براي شوهراشون داريم.وقتي به سن 30 سال ميرسند ديگه سن بالا تر نميره همونجا درجا ميزنه .وقتي به 40 سال ميرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده ميشند و خونه را به پادگان تبديل ميكنند و با سلاح نق و نوق رو مخ شوهراشون مانور ميدند و رژه مرند.بعضي وقتا هم با هم يه جا جمع ميشند و همينطور كه سبزي پاك ميكنند يك جلسه بزرگ غيبت(ديدي شمسي خانوم چي كار كرد و....)و شايعه سازي (فلان بازيگر چهارتا زن داره و....)و يك كلاغ چهل كلاغ (تصادف ديروز ده تا كشته داده و رانندشو امروز اعدامش كردند و....) و از هر دري حرف ميزنند. سن كه از 50 رفت بالا .... ؟؟؟؟؟ ولش كن از اينجا به بعدش ديگه شوخي بردار نيست فوق العاده خطرناكه تا همينجاشم كلي دشمن داریم منبع : جکهای دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 22:6 توسط رضا |
|
پرده ی ششم . . .
نیتروجن : قربان نگران نباشید ...بسپاریدش به من ! شیطان : برو ببینم چی کار می کنی . .
نیتروجن : هوی آدم . . . آدم : ااااه .. ولم کنید . . هر کاری که می خوام بکنم حتما شما ها باید بیاید یه گندی بهش بزنید . ؟ نیتروجن : جوش نیار . . بد می کنیم میخوایم بهت کمک کنیم . ؟ آدم : کمک ..؟ مرا به خیر تو و اون اربابت امید نیست . .. شر مرسانید ! حتما اومدی بگی دارم با حوا می چتم ..نه ؟ نیتروجن : گوش کن ...حق با شیطان است ....طرفت حوا ست . ..اون ویسی هم که بهت داد با نرم افزار تغییر صدا داده بود .. آدم : تو خیال کردی من کی هستم ..؟ غصنفر ؟ هیچ کسی نمی تونه من رو فریب بده . . .نیازی هم به شما ها ندارم ! نیتروجن : البته هیچ کس به جز حوا . . .مگه جریان سیب رو یادت رفته . .؟ الآن هم طرفت همون حوا است . . . خودت می دونی که شیطان هم تو رو از طریق حوا تونست فریب بده ! آدم : اصلا هم همچین چیزی نیست ...اون مورد یک استثناء بود . نیتروجن : آره . . .می دونم . . .خیلی زن ذلیلی . . آدم : حیف که حوا گفته حرف بد نزنم . .وگرنه جوابت رو می دادم . نیتروجن : زذ. .زذ
آزیتا : عزیزم چرا اینقدر دیر جواب می دی . ..؟ آندرانیک : هیچی جیگر . . . یه مزاحم بود که ایگنورش کردم . . .میشه لطفا ازتون خواهش کنم وبکمتون رو روشن کنید ..تا خونمون از چهره ی مشعشه ی شما نورانی شه . .؟ آزیتا : خب می تونی چراغ هاتون رو روشن کنی تا خونتون روشن شه . .
شیطان : چی شد . .؟ نیتروجن : قربان ایگنورم کرد مرتیکه .... خیلی پر رو شده . . اصلا این آدم جنبه نداره ...تا یه دختر می بینه همه چی رو فراموش می کنه ... انگار نه انگار همین چند وقت پیش داشت واسه یه ف ی ل ت ر شکن التماس می کرد . . . قربان اجازه می دید کامپیوترش رو بفرستم هوا . .؟ شیطان : نه صبر کن ... انگار خودش سر عقل اومده ..داره از طرف وبکم می خواد . . . الآنه که ضایع بازی ها شروع بشه ... ها ها ها
آندرانیت : چی آزیتا جون . . . نمی خوای وب بدی . .؟ آزیتا : عزیزم رووم نمیشه آخه ! آندرانیک : رو نشدن نداره که . . . اون وبکمت رو یه دقیقه بفرست بیاد ما چهره ی ماهت رو ببینیم ! آزیتا : باشه . .. ولی فقط سی ثانیه ها . . آندرانیک : چرا آخه . .؟ آزیتا : نمی خوای . .؟ آندرانیک : باشه بابا . . . همون سی ثانیه . .قبوله !
پرده ی هفتم . . (مقر فرمانده ی شیطان )
شیطان : ای بابا این زنکه کیه دیگه . . ؟ انگار واقعا حوا نبوده ...اشتباه کردی نیترو . .؟ نیتروجن : خیر قربان . . . این حوا خیلی زرنگ است . . من فکر نمی کنم بتونیم حریفش بشیم .. اون وبکم رو هم انداخته روی مانیتورش . . .اون زنی هم که توی تصویره اسمش هدیه تهرانیه . . از بازیگر های مشهور سینماست . .!
صدای بوق و ارور و اخطار ویروس کش ها محیط را فراگرفته و چراغ های قرمز دستگاه ها روشن و خاموش می شوند . .
شیطان : نیترو چه اتفاقی افتاده . . چرا همه چی به هم ریخت . ؟ نیترو جن : یه نفر به سیستممون نفوز کرده . . .هکمون کردند قربان ! شیطان : یعنی چی . .. کی بوده ؟ سریع شناسایش کن .. .اعلام وضعیت فوق العاده می کنیم . . نیتروجن : پیداش کردم ! قربان اکبر آقا قزوینی بود . . چند تا ویدئوی شما رو از مجموعه ی سجده های چند هزار ساله سرقت کرد . . .
پرده ی هشتم . . .
آندرانیک : می گم شما هم خیلی خوشکلید ها . . نمی دونم چرا احساس می کنم قبلا یه جایی دیدمتون . .! آزیتا : شاید تو خیابونی چیزی همدیگر رو دیدیم . . . شما هم شهرک غرب زندگی می کنید . .؟ آندرانیک : آره جیگر جونم . . می تونم ادتون کنم . .؟ آخه دیگه باید برم . . آزیتا : چرا که نه عزیزم ..اد کن . . . .آدم فقط زودتر بیا پایین که غذا حاظره . . آندرانیک : باشه حوا جان شما بکش . .منم دارم میام . . راستی دفعه ی بعدی با آیدی جنیفر لوپز بیا بالا . .باشه ؟ آزیتا : چشم عزیزم ..حتما !
پایان . . منبع : کمدی الهی امگا لینک های مرتبط: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/05/11ساعت 13:28 توسط رضا |
|
|
اخیرا یک مقام عالیرتبه قضایی اعلام کرد که بهتر است زوج ها در خیابان دست همدیگر را نگیرند که طبیعتا منظور ایشان از "زوج ها" زن و شوهرها هستند والا اگر منظور زوج های غیر زن و شوهری بودند، بجای "بهتر است" گفته می شد "باید". حتی شاید در آن صورت ساختار کل جمله هم عوض می شد و به صورت قاطع تری در می آمد با چنین شروعی "اگر زوج ها در خیابان دست همدیگر را بگیرند...!".
این موضوع اندکی موجب سردرگمی زوج هایی شده که تا پیش از این عادت داشتند در هنگام قدم زدن یا عبور از خیابان دست هم را بگیرند، و هر چند که موضوع کوچکی است، اما چون تا پیش از این روزانه چند میلیون از شهروندان ایرانی به آن مبادرت می ورزیدند و از این به بعد هم محتاج به ترک آن و اصلاح رفتارهای خود در خیابان هستند؛ احساس تکلیف کردم تا یک راهنمای واجب و فوری برای زوجینی که قصد راه رفتن در خیابان را دارند بنویسم. نخندید البته بعید می دانم توصیه ای به این واضحی احتیاج به یادآوری داشته باشد. چراکه اصلا خود خنده باعث جلفی و سبکی است چه رسد در خیابان و چه برسد در کنار یک عنصر غیر همجنس. شرم آور است ولی فکرش را بکنید که دو غیر همجنس نفر دارند در یک خیابان راه می روند و لبخند می زنند. وامصیبتاه! یک نفر این منظره را ببیند با خودش چه فکر می کند؟ با خودش نمی گوید این ها دارند به چی می خندند؟ به اوضاع سیاسی مملکت می خندند؟ به اوضاع اقتصادی؟ به وضعیت اجتماعی؟ به طرح های امنیتی؟ اصلا خود همین ها مستوجب تذکر و برخورد است چه برسد به اینکه خنده ها و لبخندها مشکل منکراتی هم داشته باشد که فرض بر آنست که دارد. دست همدیگر را نگیرید فراموش نکنید که اینکه شما با هم چه نسبتی دارید را روی پیشانی تان ننوشته اند. در نتیجه هیچگاه به خودتان نگویید "ما که معلومه زن و شوهریم" و به اینکه تیپتان معمولی است یا پنجاه سال سن دارید یا بچه همراهتان است و از این قبیل چیزهایی که هیچگونه سندیتی ندارند، اعتماد نکنید. آنچه که یک تذکر دهنده وظیفه شناس می بیند دو نفر از جنس مخالف است که با هیچ حفاظی دو عضو بدن همدیگر را گرفته اند و از این طریق به گسترش منکرات و ایجاد صحنه های زشت خیابانی کمک می کنند. گفتگو نکنید زبان سرمنشا تمام سوتفاهم ها و دردسرهاست. این را از عرفای خودمان مثل مولوی و سعدی گفته اند تا فیلسوفان غربی نظیر ویتگنشتاین؛ در نتیجه تا می توانید از حرف زدن در خیابان پرهیز کنید مگر اینکه گزارشگر یکی از شبکه های صدا و سیما از شما بپرسد " چرا شما و تمام آحاد شریف و همشهریان مومن در فلان مراسم شرکت خواهید کرد؟" اما مگر همیشه در آستانه راهپیمایی و انتخابات است که شما و خانواده و سایر شهروندان فهیم و مومن و خانواده هایشان قرار باشد به زوج زوج به خیابان بیایید تا به وظیفه تان عمل کنید و مگر چقدر احتمال دارد که در چنین موقعیتی از شما بخواهند حرف بزنید؟ و واقعا اگر از این قبیل استثناها بگذریم، چه لزومی دارد شما در خیابان، با همسرتان حرف بزنید؟ اصلا گیریم که حرف زدن شما با همسرتان هم هیچ اشکال شرعی و قانونی نداشته باشد اما آیا واقعا شما راضی هستید که با اشاعه این قبیل اعمال شبهه انگیز، حاشیه امنیتی برای اراذل و اوباشی که دوست دارند آزادانه با دوست غیرهمجنسشان در خیابان حرف بزنند درست کنید؟ نه. هیچکس دلش آفتابه نمی خواهد. نگاه رو به جلو آدمی که مشکل نداشته باشد و دلش تذکر و توبیخ و انتقال و تعهد و این جور چیزها نخواهد، وقتی دارد در خیابان راه می رود، جلوی پایش رانگاه می کند و بر نمی گردد خدای ناکرده بغل دستی اش را نگاه کند؛ به خصوص اگر بغل دستی اش همسرش باشد که مجبور است یک عمر نگاهش کند. اصلا به همین دلیل همینکه دو نفر که دارند در خیابان با هم قدم می زنند برگردند همدیگر را نگاه کنند، این خودش ثابت می کند با هم زن و شوهر نیستند و اینکه دونفر که با هم نسبت زن و شوهری ندارند برگردند همدیگر را، آن هم توی خیابان نگاه کنند این خودش تولید مفسده می کند و باید با آن برخورد شود. این است که به مصداق "قاچ زینو محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت"، توی خیابان بجای این جور جلف بازی ها جلوی پایتان را نگاه کنید که توی چاله نیفتید. یا بدتر از آن از توی چاله درنیایید و بلافاصله در چاه بیفتید. فاصله را حفظ کنید حتما باید همه چیز را گفت؟ کار که از محکم کاری عیب نمی کند یا اگر بکند زیاد عیب نمی کند. واقعا چه اصراری هست که دو نفر صرفا به این دلیل که زن و شوهر هستند در خیابان به هم بچسبند؟ البته منظورم از چسبیدن این است که با فاصله کمتر از نیم متر راه بروند. تمام اشکالاتی که بر دست هم را گرفتن از نظر قانون گذار و قانون بردار مترتبند، به دلایل منطقی می توانند بر این موضوع هم وارد باشند. از قدیم هم می گفتند دوری و دوستی وحالا حتی می توان گفت دوری و دوستی و امنیت اجتماعی. این است که برای استحکام مبانی دوستی، اخلاقی و امنیتی هم که شده با حفظ فاصله مطمئنه از او حرکت کنید و فقط گه گاهی زیرچشمی بپایید که یک وقت گم یا سرقت نشود؛ چرا که در این صورت نه من و نه هیچکس دیگر مسئول آن نخواهیم بود! منبع : پایگاه خبری تحلیلی فرارو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/10ساعت 17:39 توسط رضا |
|
پرده ی چهارم . . .( یاهو مسنجر )
آزیتا : عزیزم یکم از خودت بگو . .. چی کار می کنی ؟ آندرانیک : زندگی ..البته اگه بزارن ! آزیتا : خب تعریف کن . . خونه ی پدر مادرتون زندگی می کنید . .؟ آندرانیک : نه جانم ..خونه و ماشین و موبایل و همه چی تکمیله . .غمت نباشه . .راستی اگه پایه ای بیا یه قرار بزاریم با میشنم بریم بگردیم . .؟ آزیتا : راستش دلم می خواد . . ولی نگران بنزینم ..جریان جیره بندی رو می گم . . آندرانیک : غصه اش رو نخور . . . احمدی نژاد رو انداختم تو باکم . .غمت نباشه ! آزیتا : ببین اصرار نکن . .می ترسم بابام متوجه ی جریان بشه .. خطریه . . آندرانیک : خب بشه ..اونم میندازم بغل دست احمدی نژاد ..گفتم که غمت نباشه ..شما فقظ اوکی رو بده ..باقیش با چاکرت . . آزیتا : آخه . . . ........... .. . مزاحمتون میشم . . آندرانیگ : دیگه آخه نداره ....جیگر تو بنزین منی . . اونم از نوع سوپرش . .روشنمون می کنی به مولا . آزیتا : یعنی منم می خوای بندازی تو باک . .هو هو هو آندرانیک : آی قربون اون لبای گیلاست برم ... شما خودت صاب ماشنی . .جیگر شیطان : ببین چه جیگرکی برا خودشون راه انداختن . . .نیترو شروع کن ! نیتروجن : اطاعت میشه قربان ...الآن منقلشون رو خیس می کنم . . یاهاهایاها . . شیطان : صبر کن ...خودم می خوام این لطف بزرگ رو بهش بکنم و از جهل درش بیارم ..ها ها ها
شیطان : hi آندرانيك : hi ...asl شیطان : دختری ۱۹ ساله . .دانشجو . . از شهرک غرب . . آندرانیک : sorry . .i'm busy شیطان : لوس نشو آدم ..من شیطان هستم ...تو اد لیستت یه نگاه بنداز . . آدم : آهان ..تویی شیطان . .؟ چیکار داری . .؟ ببین الآن واقعا سرم شلوغه ..بزار واسه بعد ! شیطان : میدونم ...بوی جیگر کباب کردنتون تا اینجا هم میاد .. . ها ها ها آدم : اه . .بازم سیستم رو هک کردی . .؟ بابا همین یه هفته پیش یه ویروس کش از خدا خریدم ! شیطان : آخه بنده ی خدا ...خدا مگه کامپیوتر بلده ..؟ اون ویروش کشت هم بهت انداخته ..کپی رایتیه ! آدم : از دست این نیتروجن ...خب حالا چی کار داری . . فقط زود بگو که دستم خسته شد ..نمی تونم با دو نفر بچتم ...زود بگو برو مزاحم نشو . . شیطان : مزاحم اون بابای میمونته . . غرض از مراحمت این بود که بهتون بفرماییم اون آزیتا جونتون . .حوا تشریف دارن ..ها ها ها آدم : برو بابا حال نداریم ... نمی خوای بگی یه سیب هم گاز بزن . .؟ شیطان : اینقدر اون جریان سیب رو جلو نکش ..گذشته ها گذشته ... اگه باور نمی کنی بهش بگو بهت " ویس " بده ..تا خودت از صداش بفهمی ! آدم : صبر کن . .
آندرانیک : آزیتا جون دستم خسته شد ..میشه با ویس بچتیم جیگر . .؟ آزیتا : چرا نمیشه عزیزم . . . .اینوایتت کردم تو کنفرانس رووم ..بیا منتظرم . .
آدم اینوایت رو اکپت می کنه و ویسش رو وصل می کنه . . ( کنفرانس چت )
آندرانیک : ۱ ۲ ۳ آزمایش میشه ..صدا میاد ..؟ آزیتا : آره عزیزم ..صدات میاد .. خب می گفتی . . .
پرده ی پنجم .. ( مقر فرماندهی شیطان )
شیطان : نیترو . .این چه وضشه . .؟ سوتی شد که . .صدای حوا که اینطوری نبود ! نیتروجن : قربان خودم هم جا خوردم ..الآن بررسی می کنم . . . .. .................. ....... بله قربان . . .فهمیدم ...اون حوا است قربان ....ولی از نرم افزار " ویس ماسک " استفاده میکنه ..با این نرم افزار صدا رو توی چت تغییر می دهند ! شیطان : از دست این حوا . . . نیتروجن : قربان ببینید این طرح جدید هم به شكلي است كه انسان ها را گیج خواهد کرد که آن مربع سفید اضافه شده به مجموعه ی دوم . .چطور اضافه شده است !
شیطان : بس کن نیترو ..یه فکری به حال این جریان بکن ..پاک پیش آدم ضایع شدیم رفت . .
منبع : کمدی الهی امگا لینک های مرتبط: یاهو مسنجر(طنز)...قسمت اول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/10ساعت 10:28 توسط رضا |
|
![]() چند شب پیش مطلب جالبی را در یک سایت ایرانی انگلیسی زبان دیدم و فکر کردم شاید بد نباشد شما هم آنرا بخوانید و امیدوارم که لذت ببرید. با این توضیح که باغ وحش لندن یکی از قدیمی ترین و قشنگترین و کاملترین باغ وحشهای دنیاست و اگر روزی گذارتان به این شهر افتاد دیدار از آن را حتما در برنامه سفرتان بگنجانید. بهرحال اصل مطلب اینجاست و این هم ترجمه آزاد آن
چند وقت پیش یک آقای محترم ایرانی جویای کار و ساکن لندن در صفحه مشاغل روزنامه گاردین دنبال شغل مناسبی می گشته است تا اینکه در بین آگهی های استخدام متوجه می شود که باغ وحش لندن کارمند استخدام می کند .این هموطن عزیز تصمیم می گیرد تا بخت خود را در این زمینه بیازماید شاید که این شغل نصیب او شد . فردای آن روز شال و کلاه می کند و سوار بر مترو خودش را به محل مورد نظر می رساند به این امید که بتواند در مصاحبه استخدامی برای این شغل لیاقت خود را نشان دهد و از موقعیت بیکاری و بی پولی نجات پیدا کند. مسئول استخدام باغ وحش همان اول بسم الله حرفی را می زند که بدجوری می خورد توی ذوق آقای ایرانی و می گوید : راستش ما اینجا یک گوریلی داشتیم که خیلی محبوب و دوست داشتنی بود و خیلی ها برای دیدنش به باغ وحش ما می آمدند . متاسفانه گوریل عزیز ما هفته گذشته عمرش را داد به شما و بعد از فوت ایشان و خالی شدن قفسش دیگر از آن همه بازدید کننده خبری نیست . ما به نظرمان رسید که نقشه ای پیاده کنیم . به این ترتیب که اولا خبر درگذشت آن مرحوم را اعلام نکردیم و دوما پوست گوریل از دست رفته را کندیم و حالا دنبال یک نفر می گردیم که این پوست را به تن کند و روزی چند ساعت توی قفس گوریل مذکور برود و وانمود کند که همان مرحوم است و ادای یک گوریل واقعی را در بیاورد بلکه خدا خواست و آن همه بازدید کننده دوباره برای تماشای گوریل مورد علاقه خود برگردند و کار ما رونق بگیرد و خلاصه امیداوریم که شما تقبل زحمت بفرمایید ! آقای ایرانی رفت توی فکر و با خودش گفت ای بخشکی شانس . ببین آخر عمری برای یک لقمه نان مجبور به انجام چه کارهایی شدیم و .. و خلاصه بعله را گفت
روز بعد جناب آقای ایرانی کار خودش را رسما و با علاقه بسیار در باغ وحش لندن شروع کرد . پوست گوریل را پوشید و رفت توی قفس آن مرحوم و شروع کرد به انجام همان کارهایی که یک گوریل واقعی انجام می دهد و انصافا کارش را هم خیلی خوب انجام می داد . انبوه دوستداران گوریل باغ وحش وقتی شنیدند که گوریل مورد علاقه شان دوباره به قفسش برگشته است با خوشحالی برای دیدنش به باغ وحش لندن می آمدند و اطراف قفس گوریل دوباره مملو از بازدید کننده شد . آقای ایرانی کارش واقعا معرکه بود. درست مثل یک گوریل واقعی با مشت بر سینه اش می کوبید و از طنابها آویزان می شد و فریاد کشان از این سمت قفس به آن سمت قفس می رفت و حسابی شلوغش می کرد. مردم عاشق کارهای این گوریل شده بودند واین گوریل باهوش هم هر روز کارهای جدیدتری یاد می گرفت که برای مردم انجام دهد
یک روز این گوریل هموطن ما که ظاهرا تحت تاثیر تشویق تماشاچی هایش قرار گرفته بود و خیلی احساساتی شده بود خودش را خیلی محکتر از حد معمول با طناب از این سمت قفس به آن سمت قفس پرتاب کرد ولی متاسفانه به علت سرعت زیادی که داشت ناگهان از روی دیوار قفس خودش رد شد و افتاد توی قفس مجاورش.سرش را که بلند کرد دید ای داد و بیداد! افتاده بود توی قفس شیر ... گوریل بیچاره ما که از شدت ترس یادش رفت که کجا هست و در چه موقعیتی قرار دارد زد زیر گریه و در مقابل مردم وحشت زده فریاد زد : یا حضرت عباس !! در همین لحظه شیر ژیانی که در قفس بود با مهربانی به گوریل وحشت زده ما نزدیک شد و به آرامی گفت : آقا شما هم ایرانی هستید؟؟
منبع : تاریخ و جغرافیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/10ساعت 10:10 توسط رضا |
|
پرده ی اول . . .( چت روم )
آندرانیک هستم ۲۴ ساله از تهران . . ..... ... ...یه دختر ۱۸تا ۲۳ ساله از شهرک غرب پی ام پلیز . . . حمید هستم ۴۸ ساله از مشهد ..خانم سن بالا اگه هست لطفا پی ام بدن . . حاه . .حاه . . . اینجایی ملوس . . ؟ ؟ اگه هستی پی ام بده . .هه هه هه هه ... بانویی مکرمه جهت زیارت حضرت معصومه سلام الله علیه و امر مقدس صیغه اگر هست هر چه سریع تر جهت خوشنودی آقا امام زمان پی امی مرحمت فرماید . . .بنده حاج شیخ سید پشم آور موسوی هستم از قم گی از تهران کسی نیست . .؟ یه گضنفر از اردبیل جهت نان بربری خوردن به من بجه بهش پی ام بدم ! دختری هستم ۱۹ ساله و دانشجو ساکن شهرک غرب .......... . . . .اسمم هم آزیتا است . .
پرده ی دوم . . .( مقر فرمانده ی شیطان )
نیتروجن : درود بر شیطان بلند مرتبه . . شیطان : درود بر تو نیترو . ..چه خبر شده است ؟ نیتروجن :قربان باز این " آدم " و " حوا " تو چت روم پیداشون شد . . .چه دستور می فرمایید . .؟ شیطان : ها ها ها . . . می خواهیم قدری سر به سرشان بگذاریم . .دیگه کیا هستند . .. ؟ نیتروجن : قربان خیلی ها هستند . . غضنفر و قلمراد و اکبر آقا قزوینی و . . .. . شیطان : محمد حسن چی . .؟ همون رشتیه ؟ نیتروجن : خیر قربان . . . ولی زنش و خواهر و مادرش هستند ! شیطان : ولشون کن . .برو سراغ همون آدم و حوا . . . نیتروجن : قربان هکشون کنم . .؟ شیطان : حتما . .ولی بزار برای آخر کار ...فعلا بهشون نفوذ کن ببینیم چی دارن به هم می گن ... نیتروجن : اطاعت میشه قربان . .. آیدی آدم " آندرانیک " .و آیدی حوا هم " آزیتا " است !
پرده ی سوم . . ( چت خصوصی آندرانیک و آزیتا )
آندرانیک : خب می فرمودید . . .. . کجا دانشگاه قبول شدید به سلامتی . .؟ آزیتا : دانشگاه امیر کبیر و صنعتی شریف رو همزمان قبول شده بودم ...ولی چون نفر دوم کنکور شده بودم ...گفتم بزارم سال بعد شرکت کنم تا نفر اول بشم . .! آندرانیک : خیلی حیف شد ..می خواستم ازتون در رابطه با اوضای دانشگاه بپرسم ..شنیدم این بسیجی ها خیلی مزاحمت برای خانم ها ایجاد می کنن . . آزیتا : آخ نگو عزیزم...مگه فقط دانشگاست . .؟ اصلا نمی شه از شرشون تو خیابون هم را رفت . .هی میان آدم رو با زور سوار ماشین می کنن . . . آندرانیک : تقصیر خودتونه دیگه ..ما این همه براتون بوق می زنیم سوار نمی شید ...خب اینا میان به زور سوارتون می کنن . .
شیطان : نیترو می گم بیا ضایعشون کنیم . . . به آدم بگو که طرفش همون حوا هست . . .زنیکه با هزاران سال سن ..خودش رو ۱۹ ساله جا می زنه ..خجالت هم نمی کشه . ها ها ها نیترو جن : اطاعت می شود قربان . . ..ولی می گم بهتره اجازه بدیم یکم بیشتر باهام چت کنن تا ضایع گیش چند برابر شه . . ما هم که داره خوشمون میاد ! شیطان : راست می گویی ..تفریح خوبیست ..مدتها بود اینقدر حال نکرده بودیم ..خدا پدر مادر این بیل گیتس پدر سوخته رو بیامرزه . . مادر مرده عجب اختراع توپی کرد . . راستی نیترو کار هک کردن مغز انسان به کجا رسید . .؟ نیتروجن : قربان کار به خوبی پیش میره .. ما خطاها و ضعف های امنیتی و سیستماتیک زیادی رو در آن پیدا کردیم ..قربان اکثر پورت هاش بازه و ویروس کشش هم خیلی وقته آپدیت نشده ...حتی با برخی ورژن های جدید ویروس سرماخوردگی و آنفلانزا هم آسیب پذیر نشون می دهد . .. ما در این تصویر شکلی را طراحی کرده ایم که در آن قسمت راست و چپ مغز انسان با هم تداخل عملکرد پیدا کرده و موجب هنگ کردن می شود . . .در این تصویر سمت راست سعی در دیدن رنگ دارد و سمت چپ اصرار دارد لغت را بخواند !
شیطان : ها ها ها ..عالیست ..منتظر شاهکار های دیگری از شما هستیم ..جناب نیترو ...چند میلیون سوتی دیگر از خداوند بگیریم ...شرط را برده ایم !
ادامه دارد . .
منبع : کمدی الهی امگا لینک های مربتط : یاهو مسنجر(طنز)...قسمت دوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/09ساعت 15:20 توسط رضا |
|
|
در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 21:22 توسط رضا |
|
|
عرض کنم خدمت آخرین پدرخوانده که دستهای چسبناک، یکی از اصطلاحات مندرآوردی گزارشگران نچسب فوتبال است که سالهاست دارند ازش استفاده میکنند به بهانهی مهیج کردن گزارش، در حالی که چیزی که اصلا بهش توجه نمیکنند این است که خود مسابقه باید هیجان داشته باشد، حالا چه دست دروازهبان چسبناک باشد چه بدون چسب.
معنیش هم مثلا این است که توپها از دست طرف رد نمیشود، طرف همهی توپها را میگیرد، یا یک همچین چیزی. در بازی ایران و کره هم وقتی زور فورواردهای ما به دروازهبان کره نمیرسید گزارشگر از این اصطلاح استفاده کرد. از این دست اصطلاحات هم کم نداشتیم چند سال قبل -که هنوز هم مشابهشان کاربرد دارد، مثل همینی که عرض کردم-. شاید شما هم یادتان بیاید این چند تا نمونه را:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 17:55 توسط رضا |
|
|
دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه . دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند . . دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه . دختر 42 ساله : تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید )یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه . دختر 52 ساله : او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته . دختر 72 ساله : تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه .
منبع : تکتاز دوستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 13:13 توسط رضا |
|
|
شنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم.میگن خیلی جالبه, همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته "شوهرت واست یه انگشتر میخره" خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار : یکشنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم "کلاسهای روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس "ثبت نام کنیم هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره, تا برگردم دیر شده,سر راه یه چیزی بگیر بیار . دوشنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه".میگن خیلی جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار . سه شنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که میخواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم.تو که میدونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار . چهارشنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس "بدنسازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم.همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه.ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه یه چیزی بگیر بیار . پنج شنبه : مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن:ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده.میخوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم.من واقعاً از این زندگی "خسته " شدم!چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار . جمعه : مرد:عزیزم امروز چی ناهار داریم؟ زن:ببینم تو واقعاً "خجالت" نمیکشی؟یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نمیدونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت!نه واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!؟!؟
منبع : تکتاز دوستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 13:12 توسط رضا |
|
|
استدلال منطقی!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 1:23 توسط رضا |
|
|
شما فردی هستید بی احساس و بد اخلاق. کمی هم بزدل و بی بخار هستید. دریغ از یک پشه اراده و شهامت در وجود شما. اما شخصیت بسیار جذابی دارید، می دانید چرا؟ چون که یک دلقک به تمام معنا تشریف دارید. به زودی خبر خوشی به شما می رسد و آن خبر فرح بخش این است که اسمتان از لیست نیروی انتظامی در طرح جمع آوری اراذل و اوباش حذف می شود و دیگر مجبور نیستید از «آفتابه» استفاده دو منظوره داشته باشید. از ویژگی های بارز اخلاق گند شما این است که در انجام کارها خیلی فس فس می کنید. در آینده ای نزدیک در عالم رویا دارای یک مسکن 40 متری در سیستان و بلوچستان و در نزدیکی مقر «عبدالمالک ریگی» یکی از روسای تروریست ها و اشرار خواهید شد که هر چند رطوبت دارد و بوی سگ مرده می دهد و تازه، حمام و آشپزخانه و تلفن هم ندارد امابا این حال سعی کنید با حفظ حدود اخلاقی، حالتان را ببرید زیرا وقتی از خواب بیدار شوید می بینید که از فرط ذوق زدگی، اختیار خودتان را از دست داده و جایتان را خیس کرده اید و فقط اخبار مربوط به اجماع جناح «پنهانکاران» و ائتلاف جبهه «از رو نرفتگان» و لیست انتخاباتی گروه «تازه جیب دوختگان» را در روزنامه ها خواهید دید و تا اطلاع ثانوی خبری از گرانی «رو کم کن» مسکن نخواهید یافت. به زودی در اثر فشار بیش از حد صاحبخانه برای افزایش مبلغ رهن و اجاره به سخت ترین اسهال دنیا مبتلا می شوید. دراین وضعیت اگر به خاطر نداشتن پول ویزیت، مراجعه به دکتر مقدور نبود سعیتان بر این باشد که از وضعیت پیش آمده لذت ببرید و مدام به همسرتان بگیید که دوستش دارید. آن قدر بدشانس هستید که شب اول عروسیتان، عروس خانوم ....روم به دیوار.... نر می شود! و اسب زیبایتان در طویله به یک خر زشت و لنگ تغییر ماهیت می دهد! وقتی اعصابتان به هم می ریزد شبیه تمساحی می شوید که «اخلاق سگی» دارد؛ سعی کنید که در هنگام عصبانیت، مثل یک گاو صبور باشید و اگر نمی توانید خودتان را کنترل کنید بلافاصله «نشیمنگز»تان را در آب سر قرار دهید. از پرخوری زیاد بپرهیزید چرا که اگر کاه مال خودتان نیست کاهدان مال خود شماست و بالاخره خوابی هست و غفلتی و بعد این می شود که بیدار می شوی و « سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت»! از برنامه کوله پشتی خوشتان می آید چون که شما هم «زیر ابرو» بر می دارید و عاشق شهرت هستید و دلیلش این است که «جوان هستید و جویای کام»! از فیلم « یک زن برای دو نفر» یا همان «نقاب» بیزارید. جورابتان را آن قدر نمی شویید که کپک می زند و پاره می شود. با این اوصاف، همسر ایده آل شما دارای ویژگی های زیر است: * جراحان و پزشکان از بوی دهنش برای بیهوشی بیماران استفاده می کنند. * همزمان با پختن غذا، زباله های دماغش را جمع آوری و بازیافت می کند. * وقتی دعوایتان می شود و او را تهدید می کنی می گوید:«اینقده تهدیدم نکن که میری، یه چیزیم دستی میدم نباشی»!
منبع : انار ترش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/08ساعت 0:55 توسط رضا |
|
|
در پی تأکید دولت بر عدم ارائه بنزین به قیمت آزاد ،نماینده مردم تبریز در مجلس شوراي اسلامي در نامه ای کنایه آمیز به رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی از وی خواست با ترجمه مصوبه مجلس درباره عرضه بنزین آزاد ، دولت را متقاعد به تمکین از این قانون کند!
متن کامل نامه اعلمی به دکتر حسن حبیبی به شرح زیر است: جناب آقای دکتر حسن حبیبی رئیس محتر م فرهنگستان زبان و ادب فارسی سلام علیکم چنانچه استحضار دارید بند و تبصره 13قانون بودجه 1386 مصوب مجلس شورای اسلامی مقرر می دارد: «دولت موظف است حداکثر ازابتدای خرداد ماه 1386، بنزین تولید داخل به علاوه بنزین وارداتی تا سقف یارانه معادل ارزی با اولیت استفاده از کارت هوشمند به قیمت هر لیتر یک هزار ریال عرضه نماید. دستگاههای موضوع ماده 160 قانون برنامه چهارم توسعه مجاز به استفاده از بنزین با قمیت هر لیتر یک هزار ریال نمی باشند. نحوه و میزان سهمیه بندی و تعیین قیمت مناسب غیر سهمیه بندی بنا به پیشنهاد سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و وزارت نفت تا پایان فروردین ماه به تصویب هیات وزیران خواهند رسید.» نظر به صراحت قانون مذکور، استنباط اینجانب و جمع کثیری از همکارانم از مدلول این متن "فارسی" این است که بند و تبصره 13 ظهور آشکار در معانی و نتایج زیر را دارد: الف- خودروهای دولتی (موضوع 160 قانون برنامه چهارم توسعه) نباید از بنزین سهمیه بندی شده با قیمت هر لیتر یک هزار ریال که متعلق به خودروهای خصوصی است استفاده نمایند . ب- دولت موظف است به موازات عرضه بنزین به قیمت هر لیتر یک هزارریال ، بنزین آزاد و غیر سهمیه بندی را عرضه و قیمت مناسب آن را تعیین نماید. به رغم صراحت و وضوح قانون یادشده رئیس محترم و نائب رئیس اول مجلس شورای اسلامی و برخی از اعضای محترم هیات دولت اصرار می ورزند که این قانون ظهور در " جواز و اختیار" دولت در عرضه بنزین غیر سهمیه بندی داشته و هیچ الزامی متوجه دولت برای عرضه بنزین آزاد نیست ؛مضافاً اینکه خودروهای دولتی نیز از بنزین سهمیه بندی شده استفاده می نمایند! نظر به اینکه در برداشت و استنباط از متن صریح و سلیس فارسی قانون موصوف ، اختلاف نظر جدی وجود دارد لطفاً پس از مشورت با اساتید و کارشناسان زبان فارسی نظر آن فرهنگستان را در مورد معنای متن مورد بحث بیان تا شاید از این طریق مناقشه موصوف پایان پذیرد. اکبر اعلمی نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:10 توسط رضا |
|
|
کوله پشتی از دیروز تا امروز
![]() گويند در شبي باراني به دنيا آمد،هنگامي كه او را به مادر نشان دادند، مادر جيغي كشيد و از هوش رفت، پرستاران معتقدند اين مادر حق داشت، چون تمام صورت اين بچه با ابروهاي پرپشتش پوشيده شده بود و زبانش آنقدر دراز بود كه چند بار دور گردنش پيچيده شده بود و خفه نشدنش از اين بابت نيز خود معجزه اي ديگر بود! پدرش او را فرزاد نام گذاشت، او بعدها درس خواند و ترانه سرا شد … در يك شب باراني كوله پشتي اش را برداشت و رفت تا پله هاي ترقي را دوتا يكي طي كند، ابروهايش را برداشت و مجري شد، زبانش را هم عمل كرد، اما فقط كمي كوتاه شد اما در عوض دچار عارضه اي از اين جراحي شد كه همانا در آمدن خار بر زبانش بود، خاري كه گهگاه بر چشم و چال اطرافيانش فرو مي رفت. در شبي نيمه باراني به ناگاه زمان و مكان را فراموش كرد و حرف هايي زد ... در سايت عصر ايران مي خوانيم حسين مظفر بر تنبيه فرزاد حسني اصرار دارد، آقاي مظفر در حال حاضر رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما است، البته جالب است بدانيد روزگاري ايشان وزير خاتمي بوده اند!! يك گفتگوي بسيار چالشي غير مرتبط با متن فوق، توسط يك مجري غير جنجالي و خيلي خوب!
منبع : سایت خبری عصر ایران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 10:23 توسط رضا |
|
|
پرده ی پنجم . . .(دفتر کلانتری )
کاظمی مشغول صحبت با تلفون است . .
مرادی : ببن جانم . .شما باید با ما همکاری کنی قربانت گردم . . حالا بیا آدرس خونتون رو بده . تا بگیم پدر .و مادرت بیان ضمانت بدن تا بری خونتون . . . خدا : پدر و مادر . .؟ مرادی : آره دیگه . .پدر مادرت !. . داری که . .؟ یا اونم مثل اسم نداری ؟ خدا : خیر . . ما را پدر و مادری نیست ! مرادی : به رحمت خدا رفته اند ؟ خدا : کجا . .؟ مرادی : می گم مردن ؟ خدا : نه مرادی (با عصبانیت ) : پس چی ..؟ از زیر بوته در اومدی ؟
در همین حین تلفون کاظمی تمام می شود .. .
کاظمی : بله قربان . .حتما . .چشم . .اطاعت می شود ( گوشی را می گذارد ) . . چی شد مرادی؟ حرف نزده ؟ مرادی : نه قربانتان گردم . . .نه اسمش رو میگه . .نه آدرس . .حتی میگه پدر و مادر هم نداره ..بهش می گم مردن . .میگه نه ! قربان همکاری نمی کنه . .
کاظمی : به نفعته با ما همکاری کنی ..شما جرم زیادی نداری ...با یه تعهد و ضمانت پدر و مادرت می تونی بری ..و گرنه دوباره برت می گردونم تو همون بازداشتگاه . .فردا هم جمعه است و دادگاه بسته است . ..مجبوری فردا رو هم تو بازداشتگاه بمونی . .. خدا : باشه ...پس لطفا کفشهام رو بدید . . کاظمی : مگه کفشات رو ازت گرفتن .. ؟ ( با عصبانیت ) مرادی ! کفشهای این رو کی گرفته ؟ اه اه جورابش هم که نجس شده . . مگه بازداشتگاه رو تمیز نکردید . .؟
مرادی بیرون رفته و سرباز را صدا می کند . .
مرادی : سرباز . .بیا اینجا ببینم . . . سرباز: بله قربان ( احترام می گذارد ) مرادی : تو کفش های این بازداشتی رو گرفتی . ؟ سرباز : بله قربان ..فکر کردم معتاد است . .آخه اونوقت شب و با اون قیافه آوردنش و. . . . . مرادی : یالا بهش بر گردونید . .مگر نمی دونید زمین بازداشتگاه چقدر وضعش خرابه ؟ سرباز : ببخشید قربان . . اطاعت میشه ..
بعد از چند دقیقه سرباز کفش های خدا رو به دفتر آورده و بهش تحویل میدهد . . (خدا مشغول پا کردن کفشهایش است )
کاظمی : بیا اینم کفشهات . . .ببین ما نمی تونیم بفرستیمت دادگاه . .آخه بگیم به چه جرمی ؟ بیا همکاری کن جریان ختم به خیر شه و بری خونت . . خدا : اگه جرمی ندارم . . پس چرا گرفتینم ؟ کاظمی : فضولی مقوف . .اصلا به روی شما نمی شود خندید . .سرباز بیا برشگردون بازداشتگاه ! خدا : باشه . .خودم رو معرفی می کنم ..من خدا هستم . .
کاظمی (فریاد می زند ) : ببرش سرباز . ..
کاظمی : می بینی مرادی عجب بد بختی داریم ما تو این مملکت . . ؟ روزی چندتا امام زمان توش ظهور میکنه . . .یادته همین چند هفته پیش . .چندتا زن رو آورده بودنند که مدعی شده بودنند زنان امام زمان هستند . . ؟ حالا هم خود خدا ! مرادی : بله قربان . . .تو روزنامه ها هم منتشر شد. . .ولی این مورد واقعا جدید بود . .من که در طول خدمتم یاد ندارم خدا هم دستگیر کرده باشم ! کاظمی : منم همینطور . . .به جز دو سه تا پیامبر مابقی همه امام زمان بودند . .. مرادی : نمی دونم والله . . .هر دم از این باغ بری می رسد ... کاظمی : بد مملکتی شده ..خدا خودش به خیر کند . . . مرادی : قربان صادقی داره میاد . . مواظب باشید حرف سیاسی نزنید !
پرده ی ششم . . (درون بازداشتگاه )
خدا وارد بازداشتگاه می شود ..اتاقک بازداشتگا برای ۴ نفر زیادی کوچک است .. و خدا هم که مدتی بیرون بوده است با ورود به بازداشتگاه دوباره متوجه ی بوی متعفن آن می شود . . .خدا می رود و در کنار غضنفر می نشیند !
شهرام : چی شد . . ؟ دوباره برگشتی که . . خدا : آره . .می گن باید والدینت رو بیاری تا آزاد شی ..هر چی می گم بابا من خدا هستم . . . . والدین ندارم . ..نمی فهمند . . .اه . .. این هم موجود بود خلق کردیم ....کاش به حرف شیطان گوش می کردم . .این مسیحی ها هی سراغ پسرمان را می گیرند . .اینها هم پدر و مادرمان را می خواهند .. مسعود ( از بالای تخت ) : می خوای بیام پایین برگردی سر جات . .روی تختت ؟ خدا : نه شهرام : لعنت بر شیطون ...چی شده ..؟ چرا اینقدر عصبی هستی ؟ پدر و مادرت رو خواستن ؟ همین ؟ خدا : مثله اینکه نفهمیدی چی گفتم . .نه ؟ شهرام : می ترسی آبروت بره . .؟ مشکلی نیست که . .خودم برات حلش می کنم . .منتها واست یکم خرج داره . . . خدا : برو آقا جان . .تو اگه بلد بودی یه فکری به حال خودت می کردی که الآن اینجا نباشی !
غضنفر: میشه لطفا مشکل من رو حل کنید . .؟ شهرام : بله جانم . .مشکلت چی بود ؟ غضنفر: من زنم میجه که نفگه نمیدی . . . شهرام : خب چقدر پول همراته ؟؟ غضنفر : وایسا بیشمرم . .. .(و دسته ای پول را از داخل شلوارش بیرون می آورد ) . .خب این ۱۰۰ تومن اینم ۱ تومن و . . . مسعود : اوه اوه ..تو اینقدر پول داری و نفقه ی زنت رو نمی دی . .؟ شهرام : خوبه . .همین کافیه ..نمیخواد بشماریش ..خودم بعد میشمارم . . غضنفر : بیفرمایید خیلی ممنونم . .. حالا باید چی کار کنم ؟ شهرام : اینقدر تو بازداشتگاه بمون تا زنت بیاد رضایتت رو بده بیای بیرون ( مسعود با صدای بلند می خندد) غضنفر: خیلی از شما متشکرم . . میشه بپرسم مسعود چرا می خنده . .؟ شهرام : بی خیال داره به من می خنده . .
خدا نگاهی به غضنفر می کند و سرش را به شکلی تاسف آمیز تکان داده و می گوید :
خدا : صد رحمت به الاغ ! غضنفر: چی . .؟ چرا فحش ناموسی می دی . .؟ خدا : نه غضنفر . . الاغ در حقیقت جد بزرگ شماست . .ما شما را از همان نژاد آفریدیم. . . غضنفر: خیلی نادانی . . مجه تو مدرسه نمیری ؟ ما از نژاد خر هستیم نه الاغ . . .شهرام می بینی این چگدر نادونه . .؟ به هر حال جوفته باشم حواست رو جمع کنی یه وگت فحش ناموسی ندی . . شهرام : آره . .این سرش نمی شه ولش کن . . مسعود : حالا مگه خر و الاغ چه فرقی با هم دارن . .؟
غضنفر بلند می شه بره مسعود رو بزنه .. . (شهرام مشغول شمردن پول هاست ) غضنفر مسعود را از بالای تخت پایین می اندازد و مشغول کتک زدنش می شود که خدا آنها را از هم جدا می کند . .
خدا : چته . . بچه رو چرا میزنی . . . ؟.اون که چیزی نگفت ! غضنفر (با لباس پاره پاره شده و گردنی که رگهایش بیرون زده است ) : ببین گریبه. . . ما ترک ها خیلی گیرتی هستیم . . .اجه یکی فحش ناموسی بده . . .نمیشه که . .نباید بده . .یعنی به خواهر و مادرم هم خواستی فحش بدی بده ..فگت فحش ناموسی نده !
شهرام پولها را درون جیبش گذاشته و مسعود رو از روی زمین بلند می کنه و کنار خودش می نشونه .. .
مسعود ( در حال گریه کردن ) : بابا به خدا من چیزی بهش نگفتم که . .الکی میگیره می زنه ..از اولش هم می خواست من رو بزنه . . . شهرام : تقصیر خودته ..خواستی دختر بازی نکنی . . مسعود : خدا نسل این آخوندا رو از روی زمین بر داره . . شهرام : آی گفتی . . .کاش زودتر آمریکا حمله می کرد . از شرشون خلاص می شدیم . . خدا : فایده ای نداره ...ما هم کلی در کائناتمان در انتظار شیطان بودیم تا حمله کند و از شر آخوندها خلاص شویم .. . بی فایده است . . .ما این ها را از نژاد اوختاپوس خلق کرده ایم ..به هر رنگی در می آیند . . .آمریکا هم حمله کند . . آنوقت آخوندها هم آمریکایی می شوند ..آن هم آمریکایی تر از سرخپوستهای آمریکا ! شهرام : می گم تو هم عجب فیلمی هستیا ...باورت شده خدایی ؟ میگم من رو از نژاد چی خلق کردی . .؟ میمون . .؟ خدا : نه . .میمون رو از نژاد تو خلق کردم (مسعود و غضنفر می خندند )
قلمراد (یکی از سربازها ) از پشت میله های پنجره ی کوچکی که بر روی در بازداشتگاه نصب شده است در حالی که هر دو دستش را به میله ها گرفته است داره جریان را تماشا می کنه . .
شهرام : چیه . .؟ دوست داری بیای تو بازداشتگاه . .؟ قلمراد : حاه ! شهرام : واسه چی اونجا وایسادی ؟ قلمراد : حاه !
خدا (که پشت در بازداشتگاه نشسته و به آن تکیه داده است ) بلند می شود . . .تا قلمراد او را می بیند . .نا گهان با دستانش یقه ی خدا را می گیرد . و او را به میله ها می چسباند ..به شکلی که چند وجبی پاهای خدا از زمین بلند می شود !
قلمراد : حاه . .بالاخره گیرت آوردم ... خدا (در حالی که به سختی نفس می کشد ) : چی شده . .؟ ولم کن . .چته ؟ قلمراد : مهرم رو کجا بردی ..پسش بده . . خدا: آهان . .یادم رفته بود . .بفرما
قلمراد یقه ی خدا را ول می کند و خدا به زمین می افتد . . خدا اهوم ههوم (سرفه می کند ) و گردنش را ماساژ می دهد !
شهرام : چه پسر خوبی . .اسم چیه ؟ قلمراد : حاه . من اسمم قلمراده ! شهرام : قلمراد جان دوست داری این تخت رو بدم مال تو باشه . . قلمراد : حاه . . شهرام : خب . . .چقدر پول داری عزیزم . .؟ قلمراد : حاه شهرام: پول . .پول می دونی چیه ؟ قلمراد : حاه شهرام : اصلا ولش کن . .بیا این تخت من ماله تو فقط عوضش تو هم لباسات رو به من بده .. . قلمراد : هه هه هه هه هه هه . . .. . . شهرام : چرا گریه می کنی . .؟ قلمراد : قلمراد داره می خنده . . . .تو می خوای قلمراد رو گول بزنی . . شهرام : از کجا فهمیدی . .؟ قلمراد : نفهمیدم ! شهرام: خب بیا در رو باز کن تختت رو بگیر دیگه . .
قلمراد در رو باز می کنه و لباس هاش رو به شهرام می ده . .شهرام هم از باز داشتگاه میره بیرون و در رو هم پشت سرش قفل می کنه !
پرده ی هفتم . . .( درخیابان )
شهرام در حالی که دارد آوازه " یه دنیای خوب و قشنگ تر می خوام . . تو رو می خواستم حالا بیشتر می خوام " اسی رو می خونه . .بشکن زنان در حال عبور از خیابان است . . .که ناگهان یاد پولهای غضنفر که در جیبش گذاشته بود می افتد . . وایمیسه و با دست محکم بر پیشانیش می کوبد . . .ناگهان با صدای ترمز شدید ماشینی و بوق او حواسش سر جایش می آید و به طرف کلانتری بازمی گردد ( صدای فحش های چند راننده به گوش می رسد )
شهرام : حالا چه خاکی تو سرم بریزم ..حیف اون همه پول ...اگه فهمیده باشن چی . . بهتره ریسک نکنم . . .ولی بیست میلون و خورده ای تراول بود . . .نمیشه ازش گذشت . نه . . . باید برگردم ..با اون پول می تونم تمام بدهی هام رو هم بدم . .!
پرده ی هشتم . . .
درون بازداشتگا . .مسعود و غضنفر و قلمراد مشغول گوش دادن به حرف های خدا هستند . .
خدا : خب ..حالا اگه تمام این چیزهایی که براتون گفتم رو قبول کردید . . اقرا باسم ربک الذی خلق . . قلمراد: حاه ! غضنفر : راستیش که من تا اینجا هر چی جوفتی رو سر در نیاوردم . .ولی آخرش رو ترکی جوفتی ؟ خدا : نه عربی بود . . غضنفر : خب مجه عربها ترک ندارن . .؟ قلمراد : میشه فارسیش رو بگید . .؟ آخه قلمراد ترکی بلد نیست ! مسعود : من فهمیدم . .آخه تو افغانستان تو مکتب خانه . .همش همین چیزا رو می گفتند . . خدا : به هر حال باید همینطوری که گفتم این رو بگید . . قلمراد : قلمراد عربی دوست نداره ..قلمراد فارسی دوست داره . .میشه این رو هم مثل نماز فارسی خوند . .؟ خدا : مگه تو نماز رو فارسی می خونی .. ؟ قلمراد : نه خدا : اصلا بگید ببینم شما نماز می خونید . .؟ قلمراد : حاه . .نماز ؟ . .نه . .من می زارم غذا بشه . .می دم ملوس بخوره مسعود : راستش رو بخوای نه غضنفر : منم گبلا می خوندم . .ولی از وگتی فهمیدم خوندن حرومه . توبه کردم ..دیجه هم از این کارها نکردم به خدا گسم خدا : قلمراد پس اون مهری که به من دادی پیشت چی کار می کرد . .؟ قلمرد : حاه . .اون مهر ملوسه . .ملوس نیمد سربازی . .ملوس دوست نداره موهاش رو بزنن . .من هم مهرش رو یادگاری برداشتم . .
خدا : گفتم چه بوی الاغی میداد . . قلمراد : حاه .. به ملوس فحش دادی . .؟ غضنفر : فحش ناموسی دادی ؟
نا گهان در بازداشتگاه به صدا در میآید . . و شهرام اونها رو صدا می زند . .
شهرام : سلام بچه ها . ..خوبید . .میشه لطفا اون کت من رو بدید . .جا گذاشتمش . .
قلمراد کتش رو بهش میده . .شهرام مشغول گشتن جیب هاش میشه .
خدا : دونبال پولهات می گردی . .؟ پیش منه ! شهرام : آره ...میشه بهم بدیش . . خدا : ها ها ها . . مگه قرآن نمی خونی . .الله خیرالماکرین . . .ما مکر کنده ترین مکاران هستیم . شهرام خان ! شهرام : خوشم میاد کم هم نمیاری . . .ولی خداییش هم خوب نقش خدا رو بازی می کنی ! ...بیا یه معامله ای بکنیم..من در نقش پدرت میام و ضمانتت رو می کنم تا بیای بیرون ..تو هم پول من رو بده باشه . .؟ خدا : قبوله !
پرده ی نهم . . . ساعت ۱۲ شب است . . .کاظمی به یکی از سرباز ها دستور می دهد تا بازداشتی ها را بیاورد . . . سرباز با مراجعه به بازداشتگاه . . متوجه ی فرار شهرام و حضور قلمراد در بازداشتگاه می شود . .و مسولین را سریع باخبر می کند . . . هر سه ی آنها را جهت بازجویی به دفتر کلانتری می آورند ... کاظمی : این چه وضعیتی است ؟ قلمراد تو تو بازداشتگاه چه کار می کردی . .؟ شهرام کجا فرار کرد . .؟ تمام مسولیتش با تو هست . ..چنان اضافه خدمتی برات بنویسم که ملوست سکته کنه ! مرادی : قربانتان گردم . .شاکی شهرام تماس گرفت و گفت که شکایتش رو پس می گیره و شهرام پولش رو بهش داده ! کاظمی : شانس آوردی قلمراد . .برو خدا رو شکر کن .. وگرنه بیچارت می کردم . .
مرادی به سمت کاظمی می آید و در گوش او چیزی را می گویید . . مرادی : قربان به نظر بنده وضعیت اینها طبیعی نیست . . شما به ملوس بی احترامی کردید ولی قلمراد هنوز هیچی نگفته . .! کاظمی : اوه ..راس می گی ..اصلا حواسم نبود به ملوس چیزی گفتم ..خدا رحم کرد احتمالا نشنیده !
کاظمی : خیلی خب ..چه توضیحی دارید بدید . .؟ مسعود : من پیامبر خدا هستم ..به من ایمان بیاورید . . قلمراد : حاه . .راست میگه ..منم پیامبر هستم ..به منم ایمان بیاورید . . غضنفر : منم آخر از همشون پیامبر شدم . .باید به منم ایمان بیاورید . .و جرنه جردنتان را می زنم !
پرده ی دهم . . . .( رستورانی در شمال شهر )
خدا و شهرام در رستورانی هستند و در حال خوردن سیب زمینی سرخ کرده و منتظر پیتزایی که سفارش داده اند . .
شهرام : عجب روزی بودا . . .هی ..من که کلی خسته شدم . .الآن جون میده یه دوش آب گرم و بعدش هم یه خواب حسابی . . .مگه نه خدا . . .ها ها ها هو ...عجب این سه تا رو سر کار گذاشته بودیا ..بابا تو دیگه کی هستی . .! خدا : خدا . . .من خداوند هستم ! شهرام : بی خیال دیگه ..بازی تموم شد . . اگه راس میگی یه معجزه برامون بکن ..یکم بخندیم. . (و قدری از نوشابه ی پرتغالی رنگش را با نی فورت کشان می نوشد ) خدا : معجزه . .؟ مرد حسابی ما اینهمه اومدیم جهان رو قانون مند خلق کردیم . .معجزه ی ما همین است که هرگز دویی را که به علاوه ی دو می کنی هیچ حاصلی به جز چهار به تو نمی دهد . .و تو می تونی کاملا روش حساب کنی و زندگیت رو بر پایه ی همان بریزی ....معجزه ی ما این است که معجزه را غیر ممکن کرده ایم ! و جهانی ساخته ایم با قوانین محکم و غیر قابل اشتباه و تغییر . .مگر دولت احمدی نژاد است که به هم ور باشد . . ؟
پیتزا ها را می آورند . . . و آنها مشغول خوردن می شوند . . پس از مدتی . . .غذا ها صرف شده است !
شهرام : خلاصه ما که آخر نفهمیدیم شما کی هستید ..ولی خیلی از آشناییتون خوشحال شدم ..میز رو مهمان من هستید ...یک دقیقه بشیند تا من برم حساب بکنم و بیام . .
روبه روی پیشخوان رستوران . . شهرام : سلام. . ببخشید حساب ما چقدر شد . .؟ مهمان دار : قابلی نداره . .چهارده هزار و دویست تومان شهرام : خواهش می کنم...لطفا صورت حساب رو بیاورید سر میزمان دوستم حساب می کند (و از رستوران خارج شده سوار تاکسی می شود )
مهماندار : سلام . .ببخشید این میز رو ظاهرا قرار شما حساب کنید . .بفرمایید این صورت حساب . خدا : بله .. . کاملا . .ممنونم. .. بفرمایید . . .
شهرام که در بین راه ماشین را دربست کرده است به منزلش رسیده . . شهرام : چقدر تقدیم کنم قربان . ؟ راننده : هفت تومن ! شهرام هر چه جیب هایش را می گردد پولهایش را پیدا نمی کند . . شهرام : ببخشید ظاهرا کیف پولم رو جا گذاشتم ..می شه برگردیم به همون جایی که اومدیم . .احتمالا دست دوستم باید باشه . .. راننده نگاهی به چهره ی شهرام می کند ...و یادش می آید که . .بله. . او همان فردی است که بعدظهری نزدیک بود باهاش تصادف کنه . . .یک لحظه خستگی تمام روز و جیره بندی بنزین و . . .همه ی چیزهای دیگر به جلوی جشمش می آید و با یک زنجیر از ماشینش پیاده می شود . . . !
پایان . .
منبع : کمدی الهی امگا
لینکهای مرتبط : بازداشت خدا(طنز)...قسمت اول |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 10:4 توسط رضا |
|
|
توجه:
یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که چرا پایین این متن ننوشتی این طنز ابراهیم نبویه؟!جوابش معلومه!خب نمیدونستم.من این رو از جای دیگه کپی کردم و اونجا هم این رو ننوشته بود.اما حالا که این دوستمون تذکر دادن،میگیم که این طنز ابراهیم نبویه!
سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران... طنزنوشته ابراهیم نبوی
منبع : اکسیژن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:59 توسط رضا |
|
|
سلام يانگوم، ما تو را جمعه ها در تلويزيون مي بينيم، عکس هايت را هم ديروز در اينترنت تماشا مي کرديم و به تفاوت هاي کيفي پي مي بريم (منظورم کيفيت سريال است،) يانگوم جان تو خبر نداري ما چه مي کشيم (نترس چيز بد و بي تربيتي نمي کشيم ) تو نمي داني الان مهمترين مساله مملکت ما اين است که فوتباليست هاي تيم ملي با شلوارک نروند ناهار بخورند. شلوارک خوب نيست يانگوم، خيلي خطر داره يانگوم، تو نمي داني که اخيراً گفته اند دانشگاه ها محل فساد هستند و دوم خرداد هم محل انحراف. يادش بخير يانگوم، فساد و انحراف در گذشته صفايش بيشتر بود، يانگوم جان تو نمي داني در اينجا پنج، شش پست مهم را مي دهند به يک آقايي. او مي گويد رياست ستاد مبارزه با قاچاق کالا شغل نيست، راستي يانگوم اگر شغل نيست پس :
الف) تفريحات سالم است؟ ب) دستگرمي است؟ ج) مرغ ماهي خوار است؟ د) ميزان الحراره است؟ يانگوم جان بگو چيست پس؟ يانگوم مهربان، ما شاهد فداکاري هاي تو در دربار هستيم اما اين کارها آخر و عاقبت ندارد از دربار بيا بيرون و به ما بپيوند، يا لااقل بيا عضو اين معاونت رسانه يي رياست جمهوري شو و براي تمام تيترها و مطالب روزنامه ها يک جوابيه بنويس و بفرست، باور کن از بيکاري بهتر است. گاهی اوقات مطالب ريخته می شود توي چرخ گوشت. چرخ گوشت که نمي داني چيست. در دهه تو حتي در دربار استکباري ات هم چرخ گوشت نبوده. حيف در يک قرن پيش زندگي مي کني وگرنه با هم چت مي کرديم و همه مشکلاتمان را برايت مي گفتم. با تشکر از یاس
منبع : جکهای دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:3 توسط رضا |
|
|
خبر رسید که در پی ناکامی تیم ملی ایران در بازی های آسیایی، دیشب ساعت یازده و چهل و نه دقیقه، با حکم مستقیم ریاست جمهوری، غلامحسین الهام با حفظ سمت به سرمربی گری تیم ملی ایران منصوب شد!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 10:33 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/01ساعت 6:52 توسط رضا |
|
|
برنامه کودک با اجرای عمو پورنگ
يه صداي دخترونه از پشت تلفن - الو ؟ - الو ؟ - سلام - سلام - خوبي - مرسي . عمو پورنگ ؟ - جانم ؟ - من خيلي دوستتون دارم - منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟ - كتايون - كتايون ؟ خوبي ؟ - بله - كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟ - باشه - كي از همه بهتره ؟ - كتايون - كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟ - كتايون - كيه كه مامان دوستش داره ؟ - كتايون - كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟ - مامان ! طنزانه- زوجهای جوان دقت کنید. وقتی رسیدین خونه اول بچه رو ماچش کنید.
بازم برنامه کودک و عمو پورنگ
یه بار اميرمحمد به عمو پورنگ میگه بذار يه ماچ از لبات بگيرم و عمو پورنگ هم سرخابي شدش!
منبع : دی جی عزرائیل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/31ساعت 23:8 توسط رضا |
|
|
خداوند را در حالی که دستبند زده اند به پاسگاه می آورند . . .
پرده ی اول . . .(بازداشتگاه)
ساعت ۵ صبح است و هوا تازه دارد روشن می شود سربازی پشت در بازداشتگاه مشغول گشتن خداوند است . .
سرباز : کفش هات رو در بیار . .
خداوند کفش هایش رو در می آورد و مامور آنها را به وسایل دیگری که از جیب و . . . خداوند در آورده اضافه می کند !
سرباز : کمربندت رو در بیار .
خدا کمربندش رو هم تحویل مامور میده و وارد بازداشتگاه میشه . . . در اتاقی کوچک . . . یک تخت دو طبقه با کفی توری فلزی وجود دارد . .پیره مردی بر روی تخت پایینی در حالی که پتویی را به روی خود کشیده خوابیده است . . تخت بالایی نه پتویی دارد و نه هیچ چیز دیگر. . . فقط بدنه ی فلزیش مانده است ! خداوند اطراف را نگاهی می اندازد و می رود بر روی تخت بالایی می نشیند !
بعد از مدتی . . . .
پیرمرد که از خواب بیدار شده . . به سمت فلاسک چای اش در کنار تخت می رود و مشغول ریختن چایی برای خود می شود . . .
پیرمرد : بفرمایید چایی . . بریزم برات ؟ خدا : نه . .خیلی ممنون .
پیرمرد : چرا آوردنت اینجا ؟ خدا : درست نفهمیدم . .ولی ماموره می گفت به خاطر طرح مبارزه با بد حجابی !
پیرمرد برمیگردد و نگاهی به خدا می اندازد و دوباره مشغول خوردن چایی می شود . . نیم ساعت بعد پیرمرد دوباره به خواب می رود . . هوای بازداشتگاه به شدت گرفته است و بوی تعفن آمیز بدی که مخلوط با بوی مواد مخدر است تنفس را آزار دهنده کرده . . خدا در حالی که پشتش از نشستن رو توری فلزی و بدون پتوی تخت طبقه ی بالا درد گرفته است از گوشه ی تخت به پایین می آید تا قدری قدم بزند . . در همین حین پایش در آبی فرو می رود و جورابش کاملا خیس می شود !
خدا : اه . .این چه بود . . اینجا دیگر کدام خراب شده ای است . . پیره مرد : ا ا ا ااا بگیر بخواب دیگه . . چته . .؟ چرا سر صدا می کنی . .؟
خدا : چیو بگیر بخواب . .مگه رو اون تخت می شه خوابید ..؟
پیرمرد در حالیکه دراز کشیده است نگاهی به بالای سرش می اندازد و با اشاره به تخت بالایی می گوید :
پیرمرد : آها . .آره . .دیشب یکی رو آورده بودند ..معتاد بود ...لخت مادر زاد ! اه اه چه کثافت کاری راه انداخته بود . . همین چند ساعت پیش کردنش لای پتو های همون تخته بردنش بیرون . . اه اه اه . .تازه گرفته بودیم بخوابیم که شما رو آوردند !
خدا در تاریگی بازداشتگاه نگاهی دیگر به پاهای خیسش می کند و به سمت در بازداشتگاه می رود که ناگهان در باز می شودو خدا به عقب می رود. . . . سرباز در حالی که جوان پالتو پوشی را به درون بازداشتگاه می اندازد به پیرمرد می گویید . .
سرباز : پاشو ..پاشو . .یالا وسایلتو جمع کن . . . پیرمرد : هوم ههام اوهوم . . (سینه اش را صاف کرده و به بیرون بازداشتگاه می رود )
شهرام (مرد پالتو پوش ) می آید و مستقیما روی تخت اولی می نشیند . . خدا هم به بالای تخت خودش باز می گردد و کاپشنش را روی تخت گذاشته و روی آن می نشیند .
خداوند : چرا آوردنت اینجا . .؟ شهرام : هیچی ! بدهکاری . .مرتیکه چکم رو برگشت زد . .دیدی . .اوه اوه ..(دست چپش را مشت کرده و گوشه ی انگشت اشاره اش را در دهان می گیرد )
خداوند کاپشن زیرش را قدری جابه جا می کند و ساکت در گوشه ای نشسته به فکر فرو می رود ! ساعت ۱۱ صبح است و خدا با صدا های محکمی که به در کوبیده می شود از خواب بیدار می شود . . بوم بوم بوم .. .درو باز کن بابا . .اه . .یالا دیگه . .بازش کن . .
خدا : چی شده . .؟ چرا سر صدا میکنی . .؟ شهرام : باز کنید در رو میخوام برم دستشویی . .(و دوباره مشغول در زدن می شود )
۲۰ دقیقه ی دیگر . . . شهرام کماکان مشغول در زدن و داد و بیداد کردن است .. . خدا هم به پایین می آید و مشغول در زدن و سر و صدا می شود . . چند دقیقه بعد سربازی می آید و در را باز می کند . .
سرباز : چتونه . .؟ شهرام : دستشویی دارم بابا . .
سرباز : خب بیا برو . . یالا خدا : اذان گفته اند . .؟
سرباز ( نیشخندی می زند و می گوید ) : نه هنوز !
منبع : کمدی الهی امگا لینک های مرتبط : بازداشت خدا...قسمت دوم و پایانی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/31ساعت 22:28 توسط رضا |
|
|
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي ميکند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است. پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خيريه: آقاي وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد ولي تا کنون هيچ کمکي به خيريه نکردهايد. نميخواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟ وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگياش کفاف مخارج سنگين درمانش را نميکرد؟ مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نميدانستم. خيلي تسليت ميگويم. وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نميتواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نميتواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟ مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه . نميدانستم. چه گرفتاري بزرگي ... وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينههاي درمانش قرار دارد؟ مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نمیدانستم اینهمه گرفتاری دارید ... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
منبع : وبلاگ فنی مهندسی گرگ آسمان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/31ساعت 13:24 توسط رضا |
|
|
پريشبا قرار بودش خستگي از تن بكنيم
حالا كه ماشين خريديم بريم يه چرخي بزنيم پريشبا قرار بودش با هم بريم يك سفري مونده بوديم كجا بريم ؟ از اين وري يا اون وري ؟ عيال مي گفت: اصغر آقا بهت بگم بي حرف پيش يه خورده اي خريد دارم بايد بريم به سمت كيش! علي مي گفتش:بابا جون نزن تو ديگه ضد حال! حالا كه ماشين خريدي ما رو ببر سمت شمال ! ننم مي گفت: خير ببيني بيا بكن محبتي ما رو ببر به شهر قم تا بكنيم زيارتي! غزل مي گفتش : بابايي مي شه بريم به اصفهان مي شه بريم با همديگه تا ببينيم نصف جهان ! تو اين ميون يكهو ديدم تلويزيون داره ميگه: بنزين از امشب آقا جون سهميه بندي شد ديگه! اگر مي خواين تا كه بديم ما به شما سهميه تون فردا بيارين همگي با خودتون قطره چكون ! از اين به بعد هم همگي تو خونه هاتون بشينين! يا قصه هاي جزيره يا اينكه يانگوم ببينين ! انگاري يك سطل آب يخ يكدفعه ريخت رو سرمون ! اون كه مي گفت اخبارشو ما مي زديم تو سرمون ! به قول احمدي نژاد اوضاع ولي مرتبه ! فقط نگفت با اين سه ليتر كجا بريم ؟ تا طرقبه ! منبع : گاز اشک آور |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/30ساعت 14:56 توسط رضا |
|
|
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش" اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم" اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم" اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد" اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده" اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد" اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است" اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره " اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد" اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم! ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟ منبع : جک های دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/30ساعت 14:55 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مطالب دیدنی از گوشه و کنار اینترنت
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیزیک نجوم معما طنز ریاضی استاد شجریان علمی عمومی اینترنت جواهری در قصر عکس ورزش تاریخ متن ادبی موبایل تاریخ |
|
RSS
|