![]() |
![]() |
|
|
M83 نام کهکشانی درخشان، با ساختار مارپیچی در آسمان شب است. این ساختار با دوربین های دوچشمی نیز در صورت فلکی شجاع مشاهده می شود. بازوهای عظیم مارپیچی اش آن را به مانند فرفره ای چرخان در آورده است به همین علت نام دیگر آن فرفره جنوبی نیز هست. گرچه این کهکشان 250 سال پیش کشف شد، اما بیشتر ساختار آن در سال های اخیر مورد مطالعه قرار گرفته. تصویر فوق نیز کهکشان زیبای M83 را نشان می دهد که یکی از اعضای گروه کهکشانی است که قنطورس A و NGC5253 در آن عضویت دارند.این کهکشان در 15 میلیون سال نوری از ما واقع است و تاکنون ابرنواختر های زیادی در آن ثبت شده اند.
عکس از
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:18 توسط رضا |
|
|
در پی تأکید دولت بر عدم ارائه بنزین به قیمت آزاد ،نماینده مردم تبریز در مجلس شوراي اسلامي در نامه ای کنایه آمیز به رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی از وی خواست با ترجمه مصوبه مجلس درباره عرضه بنزین آزاد ، دولت را متقاعد به تمکین از این قانون کند!
متن کامل نامه اعلمی به دکتر حسن حبیبی به شرح زیر است: جناب آقای دکتر حسن حبیبی رئیس محتر م فرهنگستان زبان و ادب فارسی سلام علیکم چنانچه استحضار دارید بند و تبصره 13قانون بودجه 1386 مصوب مجلس شورای اسلامی مقرر می دارد: «دولت موظف است حداکثر ازابتدای خرداد ماه 1386، بنزین تولید داخل به علاوه بنزین وارداتی تا سقف یارانه معادل ارزی با اولیت استفاده از کارت هوشمند به قیمت هر لیتر یک هزار ریال عرضه نماید. دستگاههای موضوع ماده 160 قانون برنامه چهارم توسعه مجاز به استفاده از بنزین با قمیت هر لیتر یک هزار ریال نمی باشند. نحوه و میزان سهمیه بندی و تعیین قیمت مناسب غیر سهمیه بندی بنا به پیشنهاد سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و وزارت نفت تا پایان فروردین ماه به تصویب هیات وزیران خواهند رسید.» نظر به صراحت قانون مذکور، استنباط اینجانب و جمع کثیری از همکارانم از مدلول این متن "فارسی" این است که بند و تبصره 13 ظهور آشکار در معانی و نتایج زیر را دارد: الف- خودروهای دولتی (موضوع 160 قانون برنامه چهارم توسعه) نباید از بنزین سهمیه بندی شده با قیمت هر لیتر یک هزار ریال که متعلق به خودروهای خصوصی است استفاده نمایند . ب- دولت موظف است به موازات عرضه بنزین به قیمت هر لیتر یک هزارریال ، بنزین آزاد و غیر سهمیه بندی را عرضه و قیمت مناسب آن را تعیین نماید. به رغم صراحت و وضوح قانون یادشده رئیس محترم و نائب رئیس اول مجلس شورای اسلامی و برخی از اعضای محترم هیات دولت اصرار می ورزند که این قانون ظهور در " جواز و اختیار" دولت در عرضه بنزین غیر سهمیه بندی داشته و هیچ الزامی متوجه دولت برای عرضه بنزین آزاد نیست ؛مضافاً اینکه خودروهای دولتی نیز از بنزین سهمیه بندی شده استفاده می نمایند! نظر به اینکه در برداشت و استنباط از متن صریح و سلیس فارسی قانون موصوف ، اختلاف نظر جدی وجود دارد لطفاً پس از مشورت با اساتید و کارشناسان زبان فارسی نظر آن فرهنگستان را در مورد معنای متن مورد بحث بیان تا شاید از این طریق مناقشه موصوف پایان پذیرد. اکبر اعلمی نماینده تبریز، آذرشهر و اسکو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:10 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 18:8 توسط رضا |
|
|
کوله پشتی از دیروز تا امروز
![]() گويند در شبي باراني به دنيا آمد،هنگامي كه او را به مادر نشان دادند، مادر جيغي كشيد و از هوش رفت، پرستاران معتقدند اين مادر حق داشت، چون تمام صورت اين بچه با ابروهاي پرپشتش پوشيده شده بود و زبانش آنقدر دراز بود كه چند بار دور گردنش پيچيده شده بود و خفه نشدنش از اين بابت نيز خود معجزه اي ديگر بود! پدرش او را فرزاد نام گذاشت، او بعدها درس خواند و ترانه سرا شد … در يك شب باراني كوله پشتي اش را برداشت و رفت تا پله هاي ترقي را دوتا يكي طي كند، ابروهايش را برداشت و مجري شد، زبانش را هم عمل كرد، اما فقط كمي كوتاه شد اما در عوض دچار عارضه اي از اين جراحي شد كه همانا در آمدن خار بر زبانش بود، خاري كه گهگاه بر چشم و چال اطرافيانش فرو مي رفت. در شبي نيمه باراني به ناگاه زمان و مكان را فراموش كرد و حرف هايي زد ... در سايت عصر ايران مي خوانيم حسين مظفر بر تنبيه فرزاد حسني اصرار دارد، آقاي مظفر در حال حاضر رئيس شوراي نظارت بر صدا و سيما است، البته جالب است بدانيد روزگاري ايشان وزير خاتمي بوده اند!! يك گفتگوي بسيار چالشي غير مرتبط با متن فوق، توسط يك مجري غير جنجالي و خيلي خوب!
منبع : سایت خبری عصر ایران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 10:23 توسط رضا |
|
|
پرده ی پنجم . . .(دفتر کلانتری )
کاظمی مشغول صحبت با تلفون است . .
مرادی : ببن جانم . .شما باید با ما همکاری کنی قربانت گردم . . حالا بیا آدرس خونتون رو بده . تا بگیم پدر .و مادرت بیان ضمانت بدن تا بری خونتون . . . خدا : پدر و مادر . .؟ مرادی : آره دیگه . .پدر مادرت !. . داری که . .؟ یا اونم مثل اسم نداری ؟ خدا : خیر . . ما را پدر و مادری نیست ! مرادی : به رحمت خدا رفته اند ؟ خدا : کجا . .؟ مرادی : می گم مردن ؟ خدا : نه مرادی (با عصبانیت ) : پس چی ..؟ از زیر بوته در اومدی ؟
در همین حین تلفون کاظمی تمام می شود .. .
کاظمی : بله قربان . .حتما . .چشم . .اطاعت می شود ( گوشی را می گذارد ) . . چی شد مرادی؟ حرف نزده ؟ مرادی : نه قربانتان گردم . . .نه اسمش رو میگه . .نه آدرس . .حتی میگه پدر و مادر هم نداره ..بهش می گم مردن . .میگه نه ! قربان همکاری نمی کنه . .
کاظمی : به نفعته با ما همکاری کنی ..شما جرم زیادی نداری ...با یه تعهد و ضمانت پدر و مادرت می تونی بری ..و گرنه دوباره برت می گردونم تو همون بازداشتگاه . .فردا هم جمعه است و دادگاه بسته است . ..مجبوری فردا رو هم تو بازداشتگاه بمونی . .. خدا : باشه ...پس لطفا کفشهام رو بدید . . کاظمی : مگه کفشات رو ازت گرفتن .. ؟ ( با عصبانیت ) مرادی ! کفشهای این رو کی گرفته ؟ اه اه جورابش هم که نجس شده . . مگه بازداشتگاه رو تمیز نکردید . .؟
مرادی بیرون رفته و سرباز را صدا می کند . .
مرادی : سرباز . .بیا اینجا ببینم . . . سرباز: بله قربان ( احترام می گذارد ) مرادی : تو کفش های این بازداشتی رو گرفتی . ؟ سرباز : بله قربان ..فکر کردم معتاد است . .آخه اونوقت شب و با اون قیافه آوردنش و. . . . . مرادی : یالا بهش بر گردونید . .مگر نمی دونید زمین بازداشتگاه چقدر وضعش خرابه ؟ سرباز : ببخشید قربان . . اطاعت میشه ..
بعد از چند دقیقه سرباز کفش های خدا رو به دفتر آورده و بهش تحویل میدهد . . (خدا مشغول پا کردن کفشهایش است )
کاظمی : بیا اینم کفشهات . . .ببین ما نمی تونیم بفرستیمت دادگاه . .آخه بگیم به چه جرمی ؟ بیا همکاری کن جریان ختم به خیر شه و بری خونت . . خدا : اگه جرمی ندارم . . پس چرا گرفتینم ؟ کاظمی : فضولی مقوف . .اصلا به روی شما نمی شود خندید . .سرباز بیا برشگردون بازداشتگاه ! خدا : باشه . .خودم رو معرفی می کنم ..من خدا هستم . .
کاظمی (فریاد می زند ) : ببرش سرباز . ..
کاظمی : می بینی مرادی عجب بد بختی داریم ما تو این مملکت . . ؟ روزی چندتا امام زمان توش ظهور میکنه . . .یادته همین چند هفته پیش . .چندتا زن رو آورده بودنند که مدعی شده بودنند زنان امام زمان هستند . . ؟ حالا هم خود خدا ! مرادی : بله قربان . . .تو روزنامه ها هم منتشر شد. . .ولی این مورد واقعا جدید بود . .من که در طول خدمتم یاد ندارم خدا هم دستگیر کرده باشم ! کاظمی : منم همینطور . . .به جز دو سه تا پیامبر مابقی همه امام زمان بودند . .. مرادی : نمی دونم والله . . .هر دم از این باغ بری می رسد ... کاظمی : بد مملکتی شده ..خدا خودش به خیر کند . . . مرادی : قربان صادقی داره میاد . . مواظب باشید حرف سیاسی نزنید !
پرده ی ششم . . (درون بازداشتگاه )
خدا وارد بازداشتگاه می شود ..اتاقک بازداشتگا برای ۴ نفر زیادی کوچک است .. و خدا هم که مدتی بیرون بوده است با ورود به بازداشتگاه دوباره متوجه ی بوی متعفن آن می شود . . .خدا می رود و در کنار غضنفر می نشیند !
شهرام : چی شد . . ؟ دوباره برگشتی که . . خدا : آره . .می گن باید والدینت رو بیاری تا آزاد شی ..هر چی می گم بابا من خدا هستم . . . . والدین ندارم . ..نمی فهمند . . .اه . .. این هم موجود بود خلق کردیم ....کاش به حرف شیطان گوش می کردم . .این مسیحی ها هی سراغ پسرمان را می گیرند . .اینها هم پدر و مادرمان را می خواهند .. مسعود ( از بالای تخت ) : می خوای بیام پایین برگردی سر جات . .روی تختت ؟ خدا : نه شهرام : لعنت بر شیطون ...چی شده ..؟ چرا اینقدر عصبی هستی ؟ پدر و مادرت رو خواستن ؟ همین ؟ خدا : مثله اینکه نفهمیدی چی گفتم . .نه ؟ شهرام : می ترسی آبروت بره . .؟ مشکلی نیست که . .خودم برات حلش می کنم . .منتها واست یکم خرج داره . . . خدا : برو آقا جان . .تو اگه بلد بودی یه فکری به حال خودت می کردی که الآن اینجا نباشی !
غضنفر: میشه لطفا مشکل من رو حل کنید . .؟ شهرام : بله جانم . .مشکلت چی بود ؟ غضنفر: من زنم میجه که نفگه نمیدی . . . شهرام : خب چقدر پول همراته ؟؟ غضنفر : وایسا بیشمرم . .. .(و دسته ای پول را از داخل شلوارش بیرون می آورد ) . .خب این ۱۰۰ تومن اینم ۱ تومن و . . . مسعود : اوه اوه ..تو اینقدر پول داری و نفقه ی زنت رو نمی دی . .؟ شهرام : خوبه . .همین کافیه ..نمیخواد بشماریش ..خودم بعد میشمارم . . غضنفر : بیفرمایید خیلی ممنونم . .. حالا باید چی کار کنم ؟ شهرام : اینقدر تو بازداشتگاه بمون تا زنت بیاد رضایتت رو بده بیای بیرون ( مسعود با صدای بلند می خندد) غضنفر: خیلی از شما متشکرم . . میشه بپرسم مسعود چرا می خنده . .؟ شهرام : بی خیال داره به من می خنده . .
خدا نگاهی به غضنفر می کند و سرش را به شکلی تاسف آمیز تکان داده و می گوید :
خدا : صد رحمت به الاغ ! غضنفر: چی . .؟ چرا فحش ناموسی می دی . .؟ خدا : نه غضنفر . . الاغ در حقیقت جد بزرگ شماست . .ما شما را از همان نژاد آفریدیم. . . غضنفر: خیلی نادانی . . مجه تو مدرسه نمیری ؟ ما از نژاد خر هستیم نه الاغ . . .شهرام می بینی این چگدر نادونه . .؟ به هر حال جوفته باشم حواست رو جمع کنی یه وگت فحش ناموسی ندی . . شهرام : آره . .این سرش نمی شه ولش کن . . مسعود : حالا مگه خر و الاغ چه فرقی با هم دارن . .؟
غضنفر بلند می شه بره مسعود رو بزنه .. . (شهرام مشغول شمردن پول هاست ) غضنفر مسعود را از بالای تخت پایین می اندازد و مشغول کتک زدنش می شود که خدا آنها را از هم جدا می کند . .
خدا : چته . . بچه رو چرا میزنی . . . ؟.اون که چیزی نگفت ! غضنفر (با لباس پاره پاره شده و گردنی که رگهایش بیرون زده است ) : ببین گریبه. . . ما ترک ها خیلی گیرتی هستیم . . .اجه یکی فحش ناموسی بده . . .نمیشه که . .نباید بده . .یعنی به خواهر و مادرم هم خواستی فحش بدی بده ..فگت فحش ناموسی نده !
شهرام پولها را درون جیبش گذاشته و مسعود رو از روی زمین بلند می کنه و کنار خودش می نشونه .. .
مسعود ( در حال گریه کردن ) : بابا به خدا من چیزی بهش نگفتم که . .الکی میگیره می زنه ..از اولش هم می خواست من رو بزنه . . . شهرام : تقصیر خودته ..خواستی دختر بازی نکنی . . مسعود : خدا نسل این آخوندا رو از روی زمین بر داره . . شهرام : آی گفتی . . .کاش زودتر آمریکا حمله می کرد . از شرشون خلاص می شدیم . . خدا : فایده ای نداره ...ما هم کلی در کائناتمان در انتظار شیطان بودیم تا حمله کند و از شر آخوندها خلاص شویم .. . بی فایده است . . .ما این ها را از نژاد اوختاپوس خلق کرده ایم ..به هر رنگی در می آیند . . .آمریکا هم حمله کند . . آنوقت آخوندها هم آمریکایی می شوند ..آن هم آمریکایی تر از سرخپوستهای آمریکا ! شهرام : می گم تو هم عجب فیلمی هستیا ...باورت شده خدایی ؟ میگم من رو از نژاد چی خلق کردی . .؟ میمون . .؟ خدا : نه . .میمون رو از نژاد تو خلق کردم (مسعود و غضنفر می خندند )
قلمراد (یکی از سربازها ) از پشت میله های پنجره ی کوچکی که بر روی در بازداشتگاه نصب شده است در حالی که هر دو دستش را به میله ها گرفته است داره جریان را تماشا می کنه . .
شهرام : چیه . .؟ دوست داری بیای تو بازداشتگاه . .؟ قلمراد : حاه ! شهرام : واسه چی اونجا وایسادی ؟ قلمراد : حاه !
خدا (که پشت در بازداشتگاه نشسته و به آن تکیه داده است ) بلند می شود . . .تا قلمراد او را می بیند . .نا گهان با دستانش یقه ی خدا را می گیرد . و او را به میله ها می چسباند ..به شکلی که چند وجبی پاهای خدا از زمین بلند می شود !
قلمراد : حاه . .بالاخره گیرت آوردم ... خدا (در حالی که به سختی نفس می کشد ) : چی شده . .؟ ولم کن . .چته ؟ قلمراد : مهرم رو کجا بردی ..پسش بده . . خدا: آهان . .یادم رفته بود . .بفرما
قلمراد یقه ی خدا را ول می کند و خدا به زمین می افتد . . خدا اهوم ههوم (سرفه می کند ) و گردنش را ماساژ می دهد !
شهرام : چه پسر خوبی . .اسم چیه ؟ قلمراد : حاه . من اسمم قلمراده ! شهرام : قلمراد جان دوست داری این تخت رو بدم مال تو باشه . . قلمراد : حاه . . شهرام : خب . . .چقدر پول داری عزیزم . .؟ قلمراد : حاه شهرام: پول . .پول می دونی چیه ؟ قلمراد : حاه شهرام : اصلا ولش کن . .بیا این تخت من ماله تو فقط عوضش تو هم لباسات رو به من بده .. . قلمراد : هه هه هه هه هه هه . . .. . . شهرام : چرا گریه می کنی . .؟ قلمراد : قلمراد داره می خنده . . . .تو می خوای قلمراد رو گول بزنی . . شهرام : از کجا فهمیدی . .؟ قلمراد : نفهمیدم ! شهرام: خب بیا در رو باز کن تختت رو بگیر دیگه . .
قلمراد در رو باز می کنه و لباس هاش رو به شهرام می ده . .شهرام هم از باز داشتگاه میره بیرون و در رو هم پشت سرش قفل می کنه !
پرده ی هفتم . . .( درخیابان )
شهرام در حالی که دارد آوازه " یه دنیای خوب و قشنگ تر می خوام . . تو رو می خواستم حالا بیشتر می خوام " اسی رو می خونه . .بشکن زنان در حال عبور از خیابان است . . .که ناگهان یاد پولهای غضنفر که در جیبش گذاشته بود می افتد . . وایمیسه و با دست محکم بر پیشانیش می کوبد . . .ناگهان با صدای ترمز شدید ماشینی و بوق او حواسش سر جایش می آید و به طرف کلانتری بازمی گردد ( صدای فحش های چند راننده به گوش می رسد )
شهرام : حالا چه خاکی تو سرم بریزم ..حیف اون همه پول ...اگه فهمیده باشن چی . . بهتره ریسک نکنم . . .ولی بیست میلون و خورده ای تراول بود . . .نمیشه ازش گذشت . نه . . . باید برگردم ..با اون پول می تونم تمام بدهی هام رو هم بدم . .!
پرده ی هشتم . . .
درون بازداشتگا . .مسعود و غضنفر و قلمراد مشغول گوش دادن به حرف های خدا هستند . .
خدا : خب ..حالا اگه تمام این چیزهایی که براتون گفتم رو قبول کردید . . اقرا باسم ربک الذی خلق . . قلمراد: حاه ! غضنفر : راستیش که من تا اینجا هر چی جوفتی رو سر در نیاوردم . .ولی آخرش رو ترکی جوفتی ؟ خدا : نه عربی بود . . غضنفر : خب مجه عربها ترک ندارن . .؟ قلمراد : میشه فارسیش رو بگید . .؟ آخه قلمراد ترکی بلد نیست ! مسعود : من فهمیدم . .آخه تو افغانستان تو مکتب خانه . .همش همین چیزا رو می گفتند . . خدا : به هر حال باید همینطوری که گفتم این رو بگید . . قلمراد : قلمراد عربی دوست نداره ..قلمراد فارسی دوست داره . .میشه این رو هم مثل نماز فارسی خوند . .؟ خدا : مگه تو نماز رو فارسی می خونی .. ؟ قلمراد : نه خدا : اصلا بگید ببینم شما نماز می خونید . .؟ قلمراد : حاه . .نماز ؟ . .نه . .من می زارم غذا بشه . .می دم ملوس بخوره مسعود : راستش رو بخوای نه غضنفر : منم گبلا می خوندم . .ولی از وگتی فهمیدم خوندن حرومه . توبه کردم ..دیجه هم از این کارها نکردم به خدا گسم خدا : قلمراد پس اون مهری که به من دادی پیشت چی کار می کرد . .؟ قلمرد : حاه . .اون مهر ملوسه . .ملوس نیمد سربازی . .ملوس دوست نداره موهاش رو بزنن . .من هم مهرش رو یادگاری برداشتم . .
خدا : گفتم چه بوی الاغی میداد . . قلمراد : حاه .. به ملوس فحش دادی . .؟ غضنفر : فحش ناموسی دادی ؟
نا گهان در بازداشتگاه به صدا در میآید . . و شهرام اونها رو صدا می زند . .
شهرام : سلام بچه ها . ..خوبید . .میشه لطفا اون کت من رو بدید . .جا گذاشتمش . .
قلمراد کتش رو بهش میده . .شهرام مشغول گشتن جیب هاش میشه .
خدا : دونبال پولهات می گردی . .؟ پیش منه ! شهرام : آره ...میشه بهم بدیش . . خدا : ها ها ها . . مگه قرآن نمی خونی . .الله خیرالماکرین . . .ما مکر کنده ترین مکاران هستیم . شهرام خان ! شهرام : خوشم میاد کم هم نمیاری . . .ولی خداییش هم خوب نقش خدا رو بازی می کنی ! ...بیا یه معامله ای بکنیم..من در نقش پدرت میام و ضمانتت رو می کنم تا بیای بیرون ..تو هم پول من رو بده باشه . .؟ خدا : قبوله !
پرده ی نهم . . . ساعت ۱۲ شب است . . .کاظمی به یکی از سرباز ها دستور می دهد تا بازداشتی ها را بیاورد . . . سرباز با مراجعه به بازداشتگاه . . متوجه ی فرار شهرام و حضور قلمراد در بازداشتگاه می شود . .و مسولین را سریع باخبر می کند . . . هر سه ی آنها را جهت بازجویی به دفتر کلانتری می آورند ... کاظمی : این چه وضعیتی است ؟ قلمراد تو تو بازداشتگاه چه کار می کردی . .؟ شهرام کجا فرار کرد . .؟ تمام مسولیتش با تو هست . ..چنان اضافه خدمتی برات بنویسم که ملوست سکته کنه ! مرادی : قربانتان گردم . .شاکی شهرام تماس گرفت و گفت که شکایتش رو پس می گیره و شهرام پولش رو بهش داده ! کاظمی : شانس آوردی قلمراد . .برو خدا رو شکر کن .. وگرنه بیچارت می کردم . .
مرادی به سمت کاظمی می آید و در گوش او چیزی را می گویید . . مرادی : قربان به نظر بنده وضعیت اینها طبیعی نیست . . شما به ملوس بی احترامی کردید ولی قلمراد هنوز هیچی نگفته . .! کاظمی : اوه ..راس می گی ..اصلا حواسم نبود به ملوس چیزی گفتم ..خدا رحم کرد احتمالا نشنیده !
کاظمی : خیلی خب ..چه توضیحی دارید بدید . .؟ مسعود : من پیامبر خدا هستم ..به من ایمان بیاورید . . قلمراد : حاه . .راست میگه ..منم پیامبر هستم ..به منم ایمان بیاورید . . غضنفر : منم آخر از همشون پیامبر شدم . .باید به منم ایمان بیاورید . .و جرنه جردنتان را می زنم !
پرده ی دهم . . . .( رستورانی در شمال شهر )
خدا و شهرام در رستورانی هستند و در حال خوردن سیب زمینی سرخ کرده و منتظر پیتزایی که سفارش داده اند . .
شهرام : عجب روزی بودا . . .هی ..من که کلی خسته شدم . .الآن جون میده یه دوش آب گرم و بعدش هم یه خواب حسابی . . .مگه نه خدا . . .ها ها ها هو ...عجب این سه تا رو سر کار گذاشته بودیا ..بابا تو دیگه کی هستی . .! خدا : خدا . . .من خداوند هستم ! شهرام : بی خیال دیگه ..بازی تموم شد . . اگه راس میگی یه معجزه برامون بکن ..یکم بخندیم. . (و قدری از نوشابه ی پرتغالی رنگش را با نی فورت کشان می نوشد ) خدا : معجزه . .؟ مرد حسابی ما اینهمه اومدیم جهان رو قانون مند خلق کردیم . .معجزه ی ما همین است که هرگز دویی را که به علاوه ی دو می کنی هیچ حاصلی به جز چهار به تو نمی دهد . .و تو می تونی کاملا روش حساب کنی و زندگیت رو بر پایه ی همان بریزی ....معجزه ی ما این است که معجزه را غیر ممکن کرده ایم ! و جهانی ساخته ایم با قوانین محکم و غیر قابل اشتباه و تغییر . .مگر دولت احمدی نژاد است که به هم ور باشد . . ؟
پیتزا ها را می آورند . . . و آنها مشغول خوردن می شوند . . پس از مدتی . . .غذا ها صرف شده است !
شهرام : خلاصه ما که آخر نفهمیدیم شما کی هستید ..ولی خیلی از آشناییتون خوشحال شدم ..میز رو مهمان من هستید ...یک دقیقه بشیند تا من برم حساب بکنم و بیام . .
روبه روی پیشخوان رستوران . . شهرام : سلام. . ببخشید حساب ما چقدر شد . .؟ مهمان دار : قابلی نداره . .چهارده هزار و دویست تومان شهرام : خواهش می کنم...لطفا صورت حساب رو بیاورید سر میزمان دوستم حساب می کند (و از رستوران خارج شده سوار تاکسی می شود )
مهماندار : سلام . .ببخشید این میز رو ظاهرا قرار شما حساب کنید . .بفرمایید این صورت حساب . خدا : بله .. . کاملا . .ممنونم. .. بفرمایید . . .
شهرام که در بین راه ماشین را دربست کرده است به منزلش رسیده . . شهرام : چقدر تقدیم کنم قربان . ؟ راننده : هفت تومن ! شهرام هر چه جیب هایش را می گردد پولهایش را پیدا نمی کند . . شهرام : ببخشید ظاهرا کیف پولم رو جا گذاشتم ..می شه برگردیم به همون جایی که اومدیم . .احتمالا دست دوستم باید باشه . .. راننده نگاهی به چهره ی شهرام می کند ...و یادش می آید که . .بله. . او همان فردی است که بعدظهری نزدیک بود باهاش تصادف کنه . . .یک لحظه خستگی تمام روز و جیره بندی بنزین و . . .همه ی چیزهای دیگر به جلوی جشمش می آید و با یک زنجیر از ماشینش پیاده می شود . . . !
پایان . .
منبع : کمدی الهی امگا
لینکهای مرتبط : بازداشت خدا(طنز)...قسمت اول |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 10:4 توسط رضا |
|
|
سلام.چندی وقتیه که کمتر فرصت میکنم به وبلاگم سر بزنم.به همین دلیل ازتون عذرخواهی میکنم و قول میدم در اولین فرصت به همه کامنتها جواب بدم.ممنون.بای
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/06ساعت 19:54 توسط رضا |
|
|
توجه:
یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که چرا پایین این متن ننوشتی این طنز ابراهیم نبویه؟!جوابش معلومه!خب نمیدونستم.من این رو از جای دیگه کپی کردم و اونجا هم این رو ننوشته بود.اما حالا که این دوستمون تذکر دادن،میگیم که این طنز ابراهیم نبویه!
سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران... طنزنوشته ابراهیم نبوی
منبع : اکسیژن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:59 توسط رضا |
|
|
در اينجا تنها آن عدد هاي بررسي مي شوند كه داراي ريشه سوم صحيح كوچكتر 100 مي باشند.
نخست شما بايد توان هاي زير را بدانيد: گام هاي بعدي را با يك نمونه توضيح مي دهم. مي خواهيم ريشه سوم عدد 50653 را در ذهن حساب كنيم: 1- از سوي راست سه رقم را جدا مي كنيم 50،653 2- 50 ميان 3 به نماي 3 و 4 به نماي3 (27<50<64) است، پس رقم دهگان عددي كه دنبالش هستيم 3 مي باشد. 3- رقم ِ يكان 653، سه(3) مي باشد و اين تنها در 7 بنماي 3 ممكن است، بنابراين رقم يكان عددي كه بدنبالش هستيم 7 مي باشد پس ريشه سوم عدد ما 37 است. كنون از كسي خواهش كنيد تا يك عدد دورقمي را به توان سه برساند و نتيجه را به شما بگويد. شما مي توانيد بر پايه روش بالا، ريشه سوم آن را پيدا كنيد
منبع : تالار گفتمان هوپا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:32 توسط رضا |
|
|
در اينجا تنها آن عدد هاي بررسي مي شوند كه داراي ريشه پنجم صحيح كوچكتر 100 مي باشند.
نخست شما بايد توان هاي زير را بدانيد: در حقيقت دانستن ستون چپ بسنده است، زيرا مقدار هاي ستون راست هر بار با چسباندن پنج صفر به سمت راست بدست مي آيد. گام هاي بعدي را با يك نمونه توضيح مي دهم. مي خواهيم ريشه پنجم عدد 79235168 را حساب كنيم: 1- يكان اين عدد با يكان ريشه پنجم يكسان است، در اين نمونه داريم 8 2- از آنجا كه 24،300،000<79،235،168<102،400،000 و يعني ميان 30 بنماي5 و 40بنماي5 است پس رقم دهگان ما 3 مي باشد، پس عدد مطلوب 38 مي باشد. از جمله ميتوان اين ترفند را در اينجا نيز و در همين رابطه در شماره بعد اين نشريه رياضي، ديد. http://www.kreiszahl.de/ausgabe_okt_2001.pdf
منبع : تالار گفتمان هوپا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:30 توسط رضا |
|
|
پيش از هر چيز مي دانيم كه بتوان رساندن عددهاي 15، 25، 35، 45، 55، 65، 75، 85 و 95 بي نهايت آسان است.
كافي است رقم دهگان را در يكي بيشتر از خود ضرب كني و در سمت راست عدد بدست آمده 25 بنويسي. براي نمونه براي بدست آوردن عدد 65 بتوان 2 42 = 7 * 6 در نتيجه عدد 65 بتوان 2 برابر 4225 است. بيشتر در اين مورد نگاه كنيد به پست خروش، صفحه دوم تاپيك زير http://hupaa.com/forum/viewtopic.php?t=3954&postdays=0&postorder=asc&start=10 هنگام بتوان رساندن، ما دو عدد يكسان، دو فاكتور ضرب، داريم كه در هم ضرب مي شوند. ( از كلامات شيخ ما، خروش چه عجب ...) - ما بايد از يك عدد، يكي و يا دو تا و يا سه تا و يا چهار تا كم و يا به آن بيافزاييم تا به مضرب 10 برسيم. روشن است، اگر عددي را كه مي خواهيم بتوان برسانيم، داراي يكان 1 يا 2 يا 3 و يا 4 باشد، بايد از آن 1 يا 2 يا 3 و يا 4 كم كنيم و اگر يكان آن، 6 يا 7 يا 8 و يا 9 است، بايد 4 يا 3 يا 2 و يا 1 اضافه كنيم. - اگر از يك فاكتور ضرب، 1 يا 2 يا 3 ويا 4 كم كرديم، بايد به همين اندازه به فاكتور ديگر ضرب بيافزاييم. و به همينگونه وارون آن: اگر به يك فاكتور ضرب، 1 يا 2 يا 3 ويا 4 افزوديم، بايد به همين اندازه از فاكتور ديگر ضرب كم مي كنيم. - كنون ضرب اين دو عدد در ذهن آسان است، آنها را در هم ضرب مي كنيم. - به حاصل آن، 1 بنماي2=1 يا 2 بتوان 2 =4 يا 3 بتوان3=9 و يا 4 بتوان 2=16، بسته به اينكه فاكتور هاي ضرب را پيشتر يكي، يا دوتا، يا سه تا و يا چهار تا بالا-پايين برديم، مي افزاييم. اينك چند نمونه نمونه 1: مي خواهيم عدد 41 را بتوان دو برسانيم بجاي ضرب 41* 41 ما 40 را در 42 ضرب مي كنيم، داريم 1680 آنگاه 1 به آن مي افزاييم در نتيجه پاسخ 1681 است نمونه 2: مي خواهيم عدد 54 را بتوان دو برسانيم بجاي ضرب 54* 54 ما 50 را در 58 ضرب مي كنيم، داريم 2900 آنگاه 16 به آن مي افزاييم در نتيجه پاسخ 2916 است نمونه 3: مي خواهيم عدد 98 را بتوان دو برسانيم بجاي ضرب 98* 98 ما 100 را در 96 ضرب مي كنيم، داريم 9600 آنگاه 4 به آن مي افزاييم در نتيجه پاسخ 9604 است نمونه 4: مي خواهيم عدد 17 را بتوان دو برسانيم بجاي ضرب 17* 17 ما 20 را در 14 ضرب مي كنيم، داريم 280 آنگاه 9 به آن مي افزاييم در نتيجه پاسخ 289 است بنمايه: ايده نوشته بالا از كتاب Secrets of mental math اثر Arthur Benjamin و Michael Shemer نام برگردان آلماني ِ كتاب MATHE MAGIE برگردان از Martin Bauer
منبع : تالار گفتمان هوپا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:27 توسط رضا |
|
|
سلام يانگوم، ما تو را جمعه ها در تلويزيون مي بينيم، عکس هايت را هم ديروز در اينترنت تماشا مي کرديم و به تفاوت هاي کيفي پي مي بريم (منظورم کيفيت سريال است،) يانگوم جان تو خبر نداري ما چه مي کشيم (نترس چيز بد و بي تربيتي نمي کشيم ) تو نمي داني الان مهمترين مساله مملکت ما اين است که فوتباليست هاي تيم ملي با شلوارک نروند ناهار بخورند. شلوارک خوب نيست يانگوم، خيلي خطر داره يانگوم، تو نمي داني که اخيراً گفته اند دانشگاه ها محل فساد هستند و دوم خرداد هم محل انحراف. يادش بخير يانگوم، فساد و انحراف در گذشته صفايش بيشتر بود، يانگوم جان تو نمي داني در اينجا پنج، شش پست مهم را مي دهند به يک آقايي. او مي گويد رياست ستاد مبارزه با قاچاق کالا شغل نيست، راستي يانگوم اگر شغل نيست پس :
الف) تفريحات سالم است؟ ب) دستگرمي است؟ ج) مرغ ماهي خوار است؟ د) ميزان الحراره است؟ يانگوم جان بگو چيست پس؟ يانگوم مهربان، ما شاهد فداکاري هاي تو در دربار هستيم اما اين کارها آخر و عاقبت ندارد از دربار بيا بيرون و به ما بپيوند، يا لااقل بيا عضو اين معاونت رسانه يي رياست جمهوري شو و براي تمام تيترها و مطالب روزنامه ها يک جوابيه بنويس و بفرست، باور کن از بيکاري بهتر است. گاهی اوقات مطالب ريخته می شود توي چرخ گوشت. چرخ گوشت که نمي داني چيست. در دهه تو حتي در دربار استکباري ات هم چرخ گوشت نبوده. حيف در يک قرن پيش زندگي مي کني وگرنه با هم چت مي کرديم و همه مشکلاتمان را برايت مي گفتم. با تشکر از یاس
منبع : جکهای دی بی تی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:3 توسط رضا |
|
|
سلام.با عرض شرمندگی به علت برخی خرابکاری های چند بازدید کننده نما مجبور شدم کلیک راست و انتخاب متن را غیر فعال کنم.شرمنده.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 11:22 توسط رضا |
|
|
خبر رسید که در پی ناکامی تیم ملی ایران در بازی های آسیایی، دیشب ساعت یازده و چهل و نه دقیقه، با حکم مستقیم ریاست جمهوری، غلامحسین الهام با حفظ سمت به سرمربی گری تیم ملی ایران منصوب شد!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/02ساعت 10:33 توسط رضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/01ساعت 6:52 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مطالب دیدنی از گوشه و کنار اینترنت
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
فیزیک نجوم معما طنز ریاضی استاد شجریان علمی عمومی اینترنت جواهری در قصر عکس ورزش تاریخ متن ادبی موبایل تاریخ |
|
RSS
|